تبليغاتX
من هستم.

من هستم.

من روزگاري وب مي نوشتم.

   تکانه های روح

                                        نویسنده:للل                                   

دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت: 9:39

جند ه ننه به خدا چیکار داری؟ مادر قحبه... پارت می کنما... البته بدت نمیاد که...... کو نی

 

 نويسنده:خودم

سه شنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۷

 عجب!
فحش و تحقیرهایی که آدم خسته از اونها به این دنیای مجازی پناه می بره به اینجا هم کشیده شده...
چیز خنده داری یادم افتاد،دوستی دارم که به تناسخ معتقده همیشه وقتی آدم بیشعوری می بینه می گه آخی طفلک چهار بار بیشتر روی کره زمین زندگی نکرده!!
آیدا پیاده جواب شماو امثال شما رودر پستی که به مناسبت روز زن نوشته خیلی بهتر از من داده من نه قلم آیدا رو دارم و نه وقتش را...
اماصمیمانه امیدوارم خداوند بعد از زندگی های بسیاربالاخره به راه راست هدایتت کند!
آقای محترمی که آنقدر زور داری که زنان را تهدید به پاره کردن کنی!

 
 نویسنده: للل

چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت: 6:55

جند ه خانوم چرا می ری اینقدر کس می دی که وقت نداری هان؟ آخه اون رشته تخما تیکی که توش درس می خونی که دیگه این گه خوریا رو نداره. برو گه زیادی نخور واست بده...مادر قحبه

 

نویسنده: پدرام

چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت: 9:21

این للل حرف دل خیلی ها رو گفته. تو هستی به تخم چپم که هستی. چیکارت کنم؟
یه روزی بشه که تناسخت رو بکنیم تو کست... چه فازی بده اون روز!

 

نویسنده: پدرام

چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت: 9:56

ده سال پیش تو بوشهر دانش آموز راهنمایی بودم. یه روز با بابام به روستایی ساحلی و سرسبز و دورافتاده رفتیم. آب مثل اشک چشم زلال بود و تا فاصله ی زیادی به عمق ثابت نیم متر. خرچنگ های ریز و درشت داخلش حرکت می کردند. دوست داشتم بزرگترینشون رو بگیرم ببرم خونه. رفتم تو آب و دنبالش کردم ولی این خرچنگ بزرگه بجای فرار کردن از دستم می خواست باهام بجنگه! تا حالا از خودتون پرسیدید که چرا خرچنگ ها کجکی راه می روند؟ واقعا مضحک و عجیبه. خرچنگ بزرگ همون طوری کجکی به سمتم حمله می کرد و قیچی دستش رو باز می کرد تا یه نیشگون حسابی ازم بگیره. ولی کور خونده بود چون من از داخل آب یه صدف خوشدست و نازک پیدا کردم و از طرف تیزیش شلیک کردم تو سر اون خرچنگ بدبخت.... دیدم داره گیج می زنه. بیچاره دیگه کجکی هم راه نمی رفت!
هنوز بعد از ده سال وقتی یاد این اتفاق می افتم گریه می کنم. چه می شه کرد نازک دلیم دیگه!

 

نویسنده: پدرام

چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت: 10:7

یاد گرفتی جند ه ننه؟ اینجوری خاطره تعریف می کنن! عرضه ی هیچ کاری رو نداری. فقط مثل سگ ادعات می شه!

 

  نویسنده: نام آوران

چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت: 16:23

باید ببخشید ولی من فکر می کنم که نمره ی خاطره ی "خودم" 5 از بیسته و نمره ی خاطره ی پدرام 10 از بیست.

 

پیرمرد نجومی

 نو يسنده : للل

پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 ساعت: 19:12

سلام جند ه ننه
ببینم روت کم نشد؟ بازم اومدی خاطره ی تخما تیکت رو گذاشتی تو این وبلاگت؟
بابا تو که بلد نیستی بنویسی گه می خوری می نویسی!

 

 

نويسنده: هيچكس

پنجشنبه 12 اردیبهشت1387

...نثار روح جند ه ننه تازه وارد للل جمیعا

 

 

 نويسنده:هيچكس

پنجشنبه 12 ارديبهشت 1387

ببین خوار درید ه از این به بعد هر در فشانی که این جا بکنی من چار تا تخم ی ترش و واسه خوار و مار و تمام ناموس بی آبروت میفرستم،
از اونایی که تخم چپ راستت رو طوری بلرزونه که بری رو ویبره بیست و چار ساعته .
دو یو آندرستند مادر جند ه دفعه ی دیگه اگه فحش دادی منم میرم سر وقت وصف خوار اپن شدت

 

 

 نويسنده: هيچكس

پنجشنبه 12 ارديبهشت 1387

با عرض پوزش از تمام عزیزانی که تاکنون به گونه ای دیگر در باره ی این حقیر میپنداشتند .
متاسفم که عقده های جنسی مردم تا این جا راه پیدا کرده من متاسفم که بلوغ جنسی نارس این مردم بیمار رو وادار میکنه که هرجاکه خطر شناخته شدن براشون نیست به ارضای روح بیمار خودشون بپردازند .
مردمی که به هر نحوی که شده به هم تجاوز می کنن که بودن همدیگه روحشون رو به رعشه در می یاره.
من برای خودم و "خودم"و هرکس دیگه ای که تو این شرایط زندگی می کنه متاسفم.

 

 

نويسنده: هيچكس

پنجشنبه 12 ارديبهشت 1387

للل جون یه چیزی یادم رفت بپرسم،مادر خوبن ؟!

 

نويسنده خودم:

پنجشنبه 12 ارديبهشت 1387

هیچکس عزیزم این نیز بگذرد.
روزی می رسه که ما همه اینارو می نویسیم ما خواهیم گفت که چقدر شرایط توهین آمیز بوده اما ما رشد کردیم ما خواهیم گفت که بودن ما چقدر برای یه عده گرون تموم شد و چه خوبه که اینطوره چون من تازه داره باورم می شه که حتما یه چیزی توی این وبلاگ بوده که احمق علاف رو وادار می کنه صبح تاشب بیاد و اینجا عقده گشایی کنه...
ولی اوضاع جالبی شده،
می خوام ببینم آخرش چی می شه،
می شه یه داستان حسابی از توش در آورد.
غیر از اينه؟

 

نويسنده: للل

جمعه 13 ارديبهشت 1387

اولندش كه "هيچكس" تو كس نگو و تو مساله اي كه بهت مربوط نيست دخالت نكن. اگه با مامانم هم كاري داري به خودش بگو. مگه "اصغر آقا بقال" واسه كردن ننت مياد از تو اجازه مي گيره؟ معلومه كه نه.

دومندش ببين "خودم پاره" من مي گم اول آدم يه نوشته رو چند بار مزه مزه مي كنه. بعد مي رينتش. تو كه داري يه گهي مي خوري . چرا نبايد اين گه رو درست و حسابي بخوري، جوري كه چار تا آدم هم جذبش بشن؟ حالا از كارم خوشت نمي ياد... باشه من ديگه هيچوقت نظر نمي دم. تو هم گهت رو بخور عزيزم. بخور. بخور. بخور.
آخه انينه نوشته هاي تو چي دارن كه فكر مي كني منو ناراحت كرده؟ اسگل بايد برقصه! برقص. برقص. برقص.

 

مهدی 

 نويسنده للل:

پنجشنبه 26 ارديبهشت 1387

نه.. مثل اینکه فحشام موثر واقع شدن ...تبريك

 

نويسنده ذرت:

شنبه 28 ارديبهشت 1387

من للل را خیلی دوست دارم. مادرش را هم دوست دارم. دوست دارم مادرش را جلوی روی او ببوسم. بعد پدرش مادرش را ببوسد و من للل را ببوسم و ما نگاه کنیم که پدرش للل را میبوسد و من مادرش را خیلی میبوسم

 

تبریک تولد برادر زادم

 نويسنده : اصغر پلنگ دره اي

شنبه 25 خرداد 1387

نوک ممه های تو از همشون خوشمزه تره

 

يك زماني وقتي به پياده روي مي رفتم وحرفي مي شنيدم كه برام هضم كردنش سخت بود خسته از

همه چيز می يومدم و وب لاگمو آپ مي كردم.

الان برعكس شده مي رم پياده وي برمي گردم مي بينم توي وب لاگم توهين هايي شده كه حتي از بي سرو پاهاي خيابوني هم تا به حال نشنيدم.

باز خوبي خيابون به اينه كه ميشه ايستاد و كشيده محكمي خوابوند توي صورت كسي كه يه همچين حرفي رو مي زنه!

برای رفتن توضیحی ندارم که بدم همونطور که برای نوشتنم نداشتم، چندوقت پيش جايي خوندم:

130 هزار وبلاگي كه مهم نيستند!!محققاني از كشورهاي آمريكا و كانادا و انگليس به بررسي فضاي وبلاگ هاي فارسي مي پردازند به بررسي طرز تفكر نسل جديد ما آن وقت ما نسبت به 130 هزار وبلاگي كه در هفته به روز مي شوند غافليم.

فكر مي كنم مطالعه روي نظر دهندگان  اين جامعه مجازي هم نتايج جالبي ازايران دهه 80 به دست بده ايده جالبيه شايد ترم بعد بشه روش كار كرد!

واینکه من ترجيح مي دم توي همون خيابون- مثل همه دختراي خوب ايراني(!)- توهين بشنوم تا اينجا.

 

پ.ن: در حقیقت خیلی وقته دلم براي خلوتِ با برگه هاي سفید كاغذ تنگ شده، بدون حضور هيچ شخص سومي.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:43  توسط خودم  | 

 

 

 تولدت مبارك پسر!

 

رفتن و سفارش دادن كيكت به تنهايي كافيه تا عمه مريمت يكي دو دقيقه از خودش بيرون بخزه

 

به صورتي خوشرنگ كيكت زل بزنه و با خودش فكركنه،

 

تو خوشمزه تري يا كيكت؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 21:27  توسط خودم  | 

جغد عاشق دهشت

امشب قرص هاي خواب آورم را نخورده ام

تا مرگ به ناگاه مرا درنيابد

در لحظه غفلت

دزدانه

مي خواهم كه هشيار باشم

آنگاه كه او مي رسد

بسان عاشقي كه هجرانش

به طول انجاميد

تا با او اشك مبادله كنم

و بگويم

كه زماني دراز در انتظارش بودم

 آيا مي پنداي كه باد

زني آواره است

كه هردري را مي زند

براي سقف و اجاق؟

آيا باران رويايي خيس است؟

وآيا ستارگان

اثر انگشت مادربزرگ هاي زنده به گور من اند؟

آيا ماه عاشقي نو شونده است

كه در انتهاي هر ماه، شهريار

كارد بر گلويش مي سايد؟

 و آيا قلم

شمعي است كه تا ابد

با خودش خلوت كرده است

واشك هاي سوزانش

تا آخرين قطره

با آخرين سطر

يار است و مي پايد؟

 

پ.ن: دنبال يه شعر زنانه يا بهتره اينطور بگم با احساسات زنانه مي گشتم.

 يك چيزي كه به يك باره منو مثل خوندن: 

"من خوشه هاي نارس گندم را

به زير پستان مي گيرم

وشير مي دهم."

به وجد بياره...

 من اشعار فروغ رو وقتي اول دبيرستان بودم جويده يا نيمه جويده بلعيده بودم.

غاده السمان شاعريه كه پيدا كردم!

 

پ.ن۲:"تا با او اشك مبادله كنم."

هركاري مي كنم نمي تونم بفهمم كه عبدالحسين فرزاد چرا مي بايست اين مصرع رو اينطوري ترجمه كنه.

ازاين هنر نمايي ها زياد توي ترجمه اشعار السمان به خرج داده.

من با اينكه در طول دبيرستان همیشه با زبان عربي  مشكل داشتم ووقتي قرار شد كنكور ادبيات بدم اين مشكل

دو چندان شد ولي حالا خيلي افسوس مي خورم كه چرا عربي بلد نيستم تا شعرهاي اين خانوم رو به زبان اصلي بخونم.

شاید هم برگردان اشعار چنین زنی کار یک مرد نیست!

ایده مزخرفیه ولی  فرزاد برای لطافت و وسواس زنانه ای که شاعر در انتخاب کلماتش داشته کمی خشن به نظر می رسه!

هی منو نزنید!

یه چیزی گفتم. 

 

پ.ن۳:به سلامتی و دل خوش

من امروز دوتا امتحان داشتم فردا هم دوتای دیگه!

اصلاهم  قصد بلند شدن از پای اینترنت روندارم.

پروردگار تمام جوانان رو به راه راست هدایت کنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 21:16  توسط خودم  | 

روزهای هفته

سه شنبه:

بي تفاوت مي گويد: فردا صبح همه چيز تموم مي شه داريم جدا مي شيم.

 

چهارشنبه:

گريه مي كند قاضي گفت برين شنبه صبح بياين.

_خوب عيبي نداره تو كه يك سال صبر كردي اين دو روز را هم برايش صبر كن...

جواب نمي دهد و من مي توانم از آنسوي خط صداي گريه خفه اش را بشنوم.

_ اينكه گريه كردن نداره ...

_براي اين گريه نمي كنم كه چرا عقب افتاد.

_پس چته مگه همينو نمي خواستي؟

_آخه اينهمه سال زندگي كرديم!

 

شنبه:

مي آيم مي گويد طلاقش را گرفته و تلخي نگاهش طوري بر صورتم مي ماند كه نگاهم را برمي گيرم و دنبال چيزي براي گفتن مي گردم.

چه بگويم؟ بگويم  مهم نيست كه در جستجوي محبتي كه پدرت دريغ كرد با مردي كه ده سال از خودت بزگتر بود ازدواج كردي و بعد 5 سال فهميدي كه شوهر مي خواستي نه پدر...

بگويم اهميتي ندارد كه تو ازوقتي خودت را شناخته اي از  دام مردي به دام مرد ديگري افتاده اي.

بگويم از اين اتفاق ها زياد در زندگي مي افتد!

بگويم الان در 28 سالگي برو آزادي ات را جشن بگير، برو شاد باش.

برو و جای نیشتر بوسه هایش را پوستت بشوی...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:57  توسط خودم  | 

پشت در ایستادن

دخترك به نقطه نامعلوي د ر طاق آبي  آسمان زل زده و غرق انديشه است.

نفس هاي گرم مرد را بر گردنش حس مي كند، چندشش مي شودو نمي داند چه چيزي باعث شده تا تا مرد اينطور به خودش پیچید و از خود بيخود شود...

او سر به زیر و مطیع بسان مادربزرگ شصت ساله اش، زير سنگيني هيکل مرد به آسمان چشم دوخته و حتي ازحر كات مرد تعجب هم نمي كند با همه كودكيش مي داند باید تحمل کند،

که هيچ راه فراري نيست، چنين مقدر بوده هم براي مادربزرگش هم براي مادرش و حالا خودش...

كودك فكر مي كند و آنچه او را به فكر واداشته اين است كه چه شد پدر فرياد كشيد و مادر ليوان آب را شكست

چه شد كه مادر دست او را به سوي خودش كشيد و پدر دست ديگرش را...

و چطور زور دست هاي پدر از همیشه زيادتر بود؟

كودك به اين فكر مي كند كه الان مادر كجاست؟

آيا به او فكر مي كند يا مثل هميشه وقتي با مادربزرگ حرفهاي مهم مهم  دارد او بايد پشت در بماند؟

مرد کارش که تمام می شود بلند می شود و زیپ شلوارش را بالا می کشد و به دختر بچه که هنوز با پاهای بیشرمانه باز به آسمان زل زده نگاهی می اندازد.

به نظرش از همان اول که بی هیچ مقاومتی تصاحبش کرد کمی هپل آمد. 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 13:51  توسط خودم  | 

تو در میان گریه مرا می خندانی!

وقتي كه مي روم نمي دانم كه چه خواهم گفت وقتي مي بينمش بازهم نمي دانم...

فقط مي دانم كه خسته ام و دل تنگم...ازاين  تنهايي و بيهودگي خفه كننده ...

مي خواهد بداند ده روزي كه مادر نبوده من چطور سركردم؟

با نااميدي شروع مي كنم به توضيح دادن در واقع هيچ مطمئن نيستم كه دوباره به ديدنش خواهم رفت يا اين بار آخر است

و اينكه آيا حق دارد راجع به زندگي شخصي من اينقدر چيزها بداند؟

چشم هايم را روي هم مي گذارم و مي گويم كه چقدر كلافه بوده ام.كه دختر خوبي نبوده ام قرص هايم را نخوردم و دو روز تمام با خواهرم حرف نزدم.

گفتم كه چطور مرا به خود فشرد و گريه كرد ومن چطور از خودم منزجرشدم،

گفتم كه شب آخري كه پيشم بود برايم كاكتوس عجيبي خريده بود كه تا به حال نديده بودم گفتم چطور آنرا با ذوق به سويم گرفته و گفته :ببين از اين يكي نداري!

ازلابلای پلکهای  بسته ام اشک جوشید و گفتم كه قلبم به شدت از مهرباني خواهرم به رقت آمده...

 گفتم حتی دوست ندارم كسي با من مهربان باشد! احساس  گناه مي كنم اگر نتوانم جواب احساسات پاكش را بدهم.

 شايد نشانش ندادم كه چقدراز مهربانيش متاثرم شده ام اما محبتش مثل نيشتر در قلبم فرو رفت  ودوباره  شروع به خوردن قرصهايم كردم.

مي گويد" نشانش بده مريم.

حتما يك روز بهش بگو.تو راهش را بلدي"

مي دانم خودش يادم داده اما باز هم گاهي سختم مي شود.

مي گويد " نبودن مادر تاثير خيلي بدي روت داشته"

"آره  ولي همش اين نبود مدتهاست كه خستمه حس مي كنم فهميده نمي شم من تلاش مي كنم ديگران رو بفهمم ودر مقابل انرژي كه صرف مي كنم چيزي دريافت نمي كنم.و اين منو عصبي مي كنه

اين وسط گرچه توجه مادرم برايم خيلي مهمه و وقتي نباشد من از هميشه بيشتر عصبي ام.

اما فكر مي كنم  مشكل اصلي فهميده شدنه از جامعه گرفته تا دوستانت مادرت و هم كلاسي هايت...

من اين اواخر منزوي تر شدم وقتي حس كني فهميده نمي شي تنهايي خفه كننده اي سراغت مي ياد.

و اينكه...

 وقتي به فهميده شدن فكر مي كنم بيش از هر چيزدلم يك جنس  مخالف مي خواهد."

مي گويد" البته اين يه نياز طبيعيه و توكاملا حق داري.

ولي اين گشتن بيهودست مريم ...انرژي خودتو صرفش نكن

كسي، كسي رو نمي فهمه اين قصه زندگي همه آدمهاست"

از قصه زندگي همه آدما وحشت مي كنم ومي گويم نه دوستاني هم هستند كه بيشتر از بقيه بفهمند.

_وقتي بهشون نزديك بشي مي بيني نمي فهمن و اين بيشتر نااميدت مي كنه

لحن کلامش مرا می ترساند.

_ما هيچ كدوم فهميده نمي شيم.

بعد انگار كه چيزي يادش آمده باشد كيفش را مي گردد و كتابي را سوي من مي گيرد.

_مريم تو حتما اين كتابو داري

نگاهش مي كنم، در جستجوي قطعه گمشده از شل سيلور استاين.

_نه ندارم.

_بخونش اين كتاب راجع به همينه

همين الان و با صداي بلند بخونش...

ازاين بازي هاي دونفره مان خوشم مي آيد(شايد زماني بيشتر از آنها نوشتم)

با صدای گرفته از روي كتاب مي خوانم قصه دايره ايست كه قطعه اي مثلث شكل را گم كرده و دارد دنبالش مي گردد و همينطور كه قل مي خورد و به همه جا سرك مي كشد مي خواند:

"Oh I'm lookin' for my missin' piece

I'm lookin' for my missin' piece

 Hi-dee-ho here I go

Lookin' for my missin' piece"

 

قصه آنقدر جذبم مي كند كه يادم مي رود داشتم گريه مي كردم دايره قطعات متعددي رو امتحان مي كنه يكي بزرگ بوده يكي كوچك...

من از تصوير سازي بامزه كتاب مي خنديدم و او هم مي گفت كو ببينمش؟

و با من مي خنديد.

خنده هايش صاف است وقتي مي خندد من اغلب به اين فكر مي كنم كه چقدر خوب است كه آدم يك آدم خوب در زندگيش بشناسد و آدم خوب چقدر خوب است!

 

پ.ن۱: شيواي عزيز به اندازه همه روزهايي كه با دلتنگي آمدم و روي صندلي اتاق كوچكت نشستم دوستت دارم.

به اندازه همه چيزهايي كه نمي دانستم و به من آموختي...

گاهي ازاینهمه شهامتي كه در سنگ صبور بودن اين مردم دلشكسته به خرج مي دهي به شگفت مي آيم.

مسلما نه تو و نه صدای مهربانت هیچ کدام در این پست نگنجید اما بهانه خوبی بود برای نگفته های من...

 

پ.ن۲:کاکتوست رو خیلی دوست دارم کاکتوست هم منو خیلی دوست داره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 14:3  توسط خودم  | 

حوایی که آدم شد!

 يك سال است كه نديدمت

يك سال است كه صدايت را نشنيده ام

و كلمه هايت

آه كلمه هايت....

اعجابي كه در مسخ من به كار مي بردي.

از اينكه من با دهان باز نگاهت كنم خوشت مي آمد.

يك سال گذشت،

و تو حتي نخواستي بداني كه ...

من بزرگتر شده ام، خويشتن دارتر، صبورتر

من ديگر يكباره وسط خيابان از هيجان  فرياد نمي زنم

من ديگر نمي پرم بالا...

من ديگر حتي آن لاك سبز پسته اي را نمي زنم.

من ديگر اصلا عجيب غريب نيستم.

ديگر درپياده رو جلوي پايم را نگاه مي كنم!

من ديگرحسابي آدم شده ام.

همين را مي خواستي

همين را دوست داشتي.

نمي خواهم برگردي

فقط گاهي از خودم مي پرسم

 چرا درست وقتي كه تو رفتي

 من به هيئت  زني درآمدم كه تو مي پسنديدي.

همان زني كه نمي شناختمش

 زني كه ترا از من گرفت.

اين تاوان رفتنت بود آيا؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:29  توسط خودم  |