حس مي كنم گريه هم كه بكنم چيزي عوض نخواهد شد پس نمي كنم.
چشم هايم را مي بندم و راه مي روم تا هرجايي كه ناگهان پايم بلغزد و ديگر نتوانم...
ديگر نتوانم حتي به اين جمله بينديشم كه " پس از اينهمه سقوط فقط مي تواني صعود كني..."
مي خندم آنقدر بلند و دردناك؛ كه سرم به عقب روي شانه هايم بيفتد.
چراكه مي دانم اين زن با اين چشمهاي محزون كه روبروي من نشسته به من چه مي گويد.
همه دنيا را براي يافتنش زير پا گذاشته ام زني كه بداند و مرا بفهمد.
زني كه براي تحسينش حاضر باشم معدلم را دونمره بالا بكشم كه قهرمانانه بيايم و بگويم كه هفته گذشته را چطور تاب آورده ام.
آه اين قهرمان كوچولو از تاب آوردن اينهمه هفته خسته شده دلش مي خواهد همه نوشته هايش را پاره كند داد بزند و محكم بزند توي گوش آن ناظم احمقي كه به مهدي هفت ساله كه معلول جسميست (و با همه پرخاشگري بيمارگونه اش كودكانه شاد) مي گويد اگر نماز نخواني از انضباطت كم مي كنم.
- من فقط درس مي خونم نماز نمي خونم!
ومن زير نگاه برنده ناظم با صداي بلند مي خندم.
دلم مي خواهد همه قرص هايم را مث اسمارتيزهايي كه روز آخر برايت خريدم و نبودي دانه دانه از جلدش در بياورم در دستم مشت كنم و بخوابم.
بخوابم و وقتي بیدار شدم بيبنم كف دستم رنگي شده....
و حس كنم كه چقدر دلم برايت تنگ خواهد شد وقتي كه آرام آرام در روزهايي كه تورا از من پس مي گيرند گم شوي.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:32  توسط خودم
|

آنقدر دلتنگم كه نمي دانم چه بنويسم مي خواستم از همين دلتنگي گفته باشم از گم شدن در رنگهاي نقاشي پسر هفت ساله اي كه آدمك هاي نقاشيش نمي خندند از دست هاي كوچكش كه دليل كمبود اكسيژن در جنين مادر به درستي شكل نگرفته اند.
از مداد رنگي هاي کوچکش و كوههاي قهوه اي لب هاي سرخ و چمن هاي سبز....
از كودكي كه در تست ترسيم خانواده اش چيزي شبيه موشك هم مي كشد و مي گويد اين بمب است!
ومعلمی كه نقاشي را نمي فهمد.
كودك پرخاشگر بدقلقي که بعداز دوستي نيم ساعتيمان با معصوميت جگرخراشي مي پرسد: دوباره کی برمي گردي؟
ومن آنقدر كم مي آورم كه نمي توانم بگويم: شايد نيايم.
- پس فردا پس فردا دوباره ميام.
از مهدي 7 ساله اي كه قشنگ تر از هر كودك سالمي نقاشي مي كشد، زيباتر از همه آنها دل مي بندد و راحت تر از همه آنها حرف گوش مي دهد،اگر ذره اي فقط ذره اي دوستش داشته باشي...
مي خواستم از مهدي بگويم همان مهدي كه پدرش سبزي خرد كني دارد و مادرش زن ساده بيسوادي است كه صبح ها سبد خريدش را برمي دارد و در صف شير مي ايستد حتما تا به حال ديده ايدش.
همان مهدي كه برادربزرگترش پنجم دبستان را هم نگرفته و خواهرش سيكل دارد و در خانه به انتظار آمدن خواستگار نشسته.
مهدي كه بنا به گزارش معلمشان پيش فعال و بازيگوش است و با سخت تر شدن درسها نمراتش پايين آمده اند.
همان معلمي كه غم نان دارد و مي بايست همپاي شوهرش كار كند تا خرج زندگي را در بياورد.
مي خواستم بگويم مهدي حق شادي حق زندگي و داشتن اكسيژن دارد...
حق داشتن دستهايي كه با آنها برای فردایش كار كند.
مي خواستم خيلي چيزها بگويم امانمي گويم...!
نگفتنش از گفتنش بهتر است.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:25  توسط خودم
|
امروز رفتم و آناكارنينا را خريدم(روم سيا من هنوز نخوندمش!) از مردي كه روبروي دانشگاه در كوچه سوم مي ايستد و كتابهايش را روي زمين مي چيند، با سيگارش بر لب چشم هايش را تنگ مي كند و به مشتري دقيق مي شود؛ مردي كه بوي خوب توتون مي دهد.
در كتاب هايش همه نوع كتابي پيدا مي شود اصل انجيل، کلیات عبيد زاكاني ديوان ايرج ميرزا ، ديوان كامل فروغ ، دلبركان غمگين ماركز ...اينهارا در نگاه اول می بینم.خيلي از كتابهايش چاپ هاي قبل از انقلابند خيلي هايش را در خانه از روي كتابي چاپ كرده.دلم مي خواهد بدانم قبلا چه كاره بوده (به نظرم قبل انقلاب کتاب فروشی داشته) و چرا عليرغم اذيت هايي كه مي شود اين طور بساطش را در جاي تابلويي مثل روبروي دانشگاه مي چيند...
نمي دانم اما به نظر من اين مرد ساده كه كتاب هايش را در يك گوني مي ريزد و مي آورد و طوري مي چيند كه در نگاه اول آدم فكرمي كند چيزي جالب تر از" آداب شب زفاف" نمي شود در كتابهايش يافت، خيلي بيشتر از يك سري اساتيد ما به رشد آگاهي و علم جوانان خدمت مي كند.
به خواهرم كه مي گويم مي گويد" پدر سوخته از خودشان است يه وقت ازش انجيل نخريا..."
نمي دانم من چرا اينقدر ندانسته بهش اعتماد مي كنم، از دلبركان ماركز حرف مي زنيم من كلاس ساعت دهم را با آن استاد خرفت شكم گنده اي كه مي آيد لم مي دهد شكمش را بيرون مي دهد و از خاطرات خودش و حج خانوم در فرانسه مي گويد را به كلي فراموش كرده ام...
چندتا كتاب ديگر راکه در بساطش نمی بینم همينطوري اسم مي برم دربرابر حيرت من دوتايشان را از گونيش در مي آورد و به سمت من مي گيردومن دستپاچه زير نگاه دقيق پيرمرد مي گويم كه نه الان پول همراهم نيست! شماره اش را مي گيرم و خداحافظي مي كنم.
از خيابان كه رد مي شوم به پيرمرد فكر مي كنم به كتابهايش، به اينكه از كجا مي آيد و چرا اينكار را مي كند؟
و براي خودم اينطور توصيفش مي كنم، مردي با سيگاري در گوشه لب كه كه هر روز صبح روي سياره ديگري از صداي همهمه انسانها روي كره زمين بيدار مي شود...از آن بالا از روي تختش خم مي شودو نگاهي به زير پايش، كره زمين مي اندازد گوني اش را پر از كتاب مي كند و راه مي افتد...!
لبخندم هنوز برروي لبم خشك نشده كه نگهبان دم در دانشگاه صدايم مي كند.
- خانم؛ خانم شما كو كارتت؟
كارتم را با بدبختي از كوله ام در مي آورم و نشانش مي دهم.
- ديگه اين كفشارو نپوش.
- مشكلشون چيه؟
- رنگش...
كارتم را با اهانت پس مي دهد و مي گويد موهاتم بكن تو.
در دل فحشش مي دهم و راهم را مي كشم مي روم بايد هرچه زودتر خودم را به كلاس دكتر احمقي برسانم كه دكترايش را به زور چپانده اند در كتش تا عضو هيئت مميزه دانشگاهش كنند.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:5  توسط خودم
|
پروردگارا؛
صمیمانه به خاطر آفرینش دکتر ازت تشکر می کنم،
اصلا فکرشم نمی کردم بتونی اینهمه خلاقیت و درایت در آفرینش یک نفر به خرج بدی!
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:1  توسط خودم