تبليغاتX
من هستم.

من هستم.

تکانه های روح

من دوتا جوجه داشتم يكي سبز و يكي صورتي...آن موقع باغچه خانه مان خيلي بزگتر از اين يكي بود و من آن ها را هرروز عصر در آن باغچه سرسبز به چرا مي بردم!

 نمي دانم چند روز بود كه داشتمشان اما آنقدر سرگرمم كرده بودند كه ظهرها به زور براي ناهار به خانه مي رفتم.شبها با مادر آنها را در حمام حبس مي كرديم چون ممكن بود گربه اي سربرسد و جوجه هاي مرا بخورد.

صبح ها اولين كاري كه مي كردم اين بود كه با چشم هاي خواب آلود بدوم و در حمام راباز كنم و از صداي جيك جيكشان آرام بگيرم.

 پس هنوز زنده اند!جوجه هاي رنگي من زنده اند...

آن موقع من نمي دانستم كه اين رنگ، رنگ واقعي آن ها نيست كه جوجه ها در كارخانه ها رنگ مي شوند

صورتيه دختر بود و سبزه پسر ...گاهي در باغچه هر كدام از يك طرف مي رفتند و من مي دويدم و آن يكي را مي آوردم تا بهشان ياد بدهم كه همه جا بايد باهم بروند، با هم بازي كنند و با هم مهربان باشند درست مثل من و برادرم، مثل من ومسلم...

يك روز صبح اتفاق بدي افتاد مادرم گفت كه جوجه هايم در وان حمام خفه شده اند گفت كه شوهر عمه ام (من هرگز يادم نرفت چه كسي) ديروقت به حمام رفته بوده و وان حمام را خالي نكرده، جوجه ها پريده اند روي لبه وان و افتاده اند در آب، هردو...هم خواهر و هم برادر...

من گريه كردم و تا چند روز با ابروهاي گره خورده از پشت شيشه اتاق به باغچه و درختاني كه زيرسايه اش بازي مي كرديم نگاه مي كردم.

 

 ماهي ها، ماهي هاي قرمز...فكر نمي كنم چيزي دوست داشتني تراز آنها تا به حال ديده باشم...

خم می شوم وتکه های خاطرات را چون تنگ بلوری که برزمین افتاده و شکسته جمع می کنم،

 از ميان دست هاي كوچك من سر مي خوردند و مي پريدند بالا، من مي ترسيدم و عقب عقب مي رفتم مادر مي خنديد و با ملايمت آبشان را عوض مي كرد، من روي پنجه پا مي ايستادم و توي سينك ظرفشويي سرك مي كشيدم تا مراحل كار را به دقت زير نظر داشته باشم ...

يك روز بعد از ظهر آهسته روي پنجه پا بلند شدم و با هر بدبختي شده از روي ميز تنگ را پايين آوردم كف اتاق دراز كشيدم و در حاليكه شربت آلبالويم  را مزه مزه مي كردم به تماشاي چرخش و بازي دو ماهي در تنگ نشستم اينكار را خيلي دوست داشتم،ساعت ها مرا سرگرم می کرد.

با خودم گفتم اينا خسته  نمي شن بسكه آب مي خورن؟!

و بعد ليوان شربت را ته در تنگ خالي كردم آب تنگ صورتي خوشرنگ شد و من شادمانه خنديدم، فكر كردم حتما از مزه شيرين شربت بيشتراز آب خوششان خواهد آمد!

ماهي ها مرده بودند. يك ساعت بعد ماهي ها مرده بودند...

 

پ.ن: بعد از آن هرموقع ماهي قرمز يا جوجه رنگ شده مي بينم حس بد اجتناب ناپذيري به سراغم مي آيد الان چهار سالي مي شود كه به اصرار من هفت سين ما بدون ماهي قرمز برگزار مي شود.

اين دوتا خاطره با همه سادگيشان مثل خراشي كه جايش بر روح مانده باشد هميشه در خاطرم باقي مانده. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 17:56  توسط خودم  | 

می خواستم چیزی برای تولدت گفته باشم؛ همه چیز پرید.

هیچ شده که تا به حال بهت بگویم چقدر دوستت دارم؟

هیچ شده بگویم چقدر خوشحالیت مایه آسودگی خاطر من است؟

 بگویم که حضورت درزندگی من به سایه ای می مانسته که من کودکانه ردش را گرفته ام و به زن قد بلندی رسیده ام که در تلالو خورشید ایستاده؟

می دانستی تصویر تو در ذهن من اینست؟

می دانستی من چقدر چیزها را مدیون خواهر بودنمان هستم؟

می دانستی برای من سعادت تو یعنی چه؟

می دانستی اگرگاهی چیزی نوشته ام که مستقیما تو و زندگیت را نشانه رفته فقط به خا طر دلشوره ای بوده که برای سعادتت داشته ام.

می دانستی خواهر؟

هیچ می دانستی؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:6  توسط خودم 

زن من!!

ديشب خسته با شانه هاي خميده روي كتابي در حسرت يك ليوان آب پرتقال داشتم به اين فكر مي كردم كه چقدر خوب مي شد اگر من يه زن داشتم.

زني كه هروقت خستمه با لبخندي فرشته آسا برام آب پرتقال بياره!

عصرا كه خسته از كار روزانه به خونه اومدم كتم رو بگيره، ببوسدم و شام خوشمزه اي رو كه حاضر كرده روبرام  بكشه و ظرفاشو تميز بشوره.

و بعد سرو صدا نكنه تا من به كارام برسم.

زني كه با يه لبخند من همه خستگي روز از تنش بيرون بره  و من اگه خواستم با نوشيدن چاي استراحتي كنم و چند كلمه از اداره و كارام براش بگم با همه وجود گوش كنه!

زني كه وقتي دوش مي گيرم برام آب ميوه خنك بياره تا جيگرم حال بياد!

زني كه خودش رابطش با مادرم رو مديريت كنه و من نشنوم فلان شده چنان شده....

اینم بگم که زن من بايد تحصيلكرده باشه ولي براي خودش هم بهتره كه كه سركار نره و به خونه زندگيش برسه وگرنه خودش خسته مي شه؛ (ماهم كه امروزي و روشنفكر كاريش نداريم كه...)

حالااگه يه كار نيمه وقت داشته باشه كه خرج پودر و روغني كه به سر و صورتش مي ماله رو در بياره كه چه بهتر...!

و ديگه اينكه زن من بايد خشگل باشه من بايد روم بشه به دوست و آشنا نشونش بدم واز تحسين اونا حظ كنم. من از زني كه شلخته لباس بپوشه خوشم نمي ياد زن من بايد  هميشه مرتب و آراسته باشه چه توی خونه و چه بیرون.

و در جمع دوست و آشناوقتي كه صحبت از كتابي، نويسنده اي، مكتبي شد بي نظر نمو نه و پاك آبروي آدم رو نبره كه زن فلاني امله....

سطح فكرش مثلا از مارك كرم پودرش فراتر نمي ره....

 

پ.ن1:خوب شد خواهرم رضا داد و بعد نيم ساعت التماس برام آ ب پرتقال گرفت و گرنه حتما اين موضوع رو با پدرم مطرح مي كردم!

 

پ.ن2:كتاب" افسانه دانشجوي جوان فلسفه" از جفري چوسر(پدر شعر انگليسی)را خواندم. يك زن صبور وفادار، قانع، مهربان، از خودگذشته، زيبا و ملوس كه از همه آزمون هاي شوهري كه مي خواهد ميزان عشق وتحمل زنش را نسبت به خود بسنجد سربلند بيرون مي آيد.

چيزي فكرم را مشغول كرده ؛ تصوير زن در ادبيات جهان...

اين تصوير را مي پسنديد؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:18  توسط خودم  |