تبليغاتX
من هستم.

من هستم.

شادی های کوچک

من خيلي خوشبختم. من يك دفترچه دارم كه مي توانم هر نكته اي را كه در كتاب هاي درون هاي نا آرام قشنگ ديدم توي آن يادداشت كنم و كيفش را ببرم.مي توانم لابلاي قفسه هاي گرم كتابخانه دانشكده علوم بخزم و هر كتابي كه دوست داشتم بردارم و ساعت ها سرپا ورقش بزنم.

مي توانم  آجيل را گشته بادام وفندقش را اول از همه بخورم!

و مي توانم دلم را به همين خوش كنم! (اینکار از هرکسی برنمی آید!)

مي توانم با طنازي به پسري لبخند بزنم وتا نگاههاي پسر معنادارشد نگاهم را به سردي از او برگيرم و از شكوه دختر بودم (مثل اين عقده اي ها!)حظ كنم.

مي توانم گلدان كوچكي با يك پياز گل لاله سرخ بخرم وآنقدر دوستش داشته باشم كه مادرم به آن حسودي كند!

مي توانم بدوم بيايم وب لاگم را آپ كنم؛ با فنجاني قهوه و بادام اين پست را در خلوت نيمه شب آشپزخانه بنويسم.

مي توانم بخندم، دوست داشته باشم... ابروهايم را سرانجام به مدلي كه دوست دارم دربياورم!!

وموهايم را امسال احمقانه سرمه اي كنم.

مي توانم پشت ويترين مغازه ای بايستم چيزي را دست به دوستم نشان دهم و قلبم دوباره از شادي  بتپد.

مي توانم از شنيدن اسم تو؛ ناگهان مثل خوردن يك بادام تلخ  دلم تنگ شود.

آة؛ من با اين شادي هايم

من با اين شادي هاي ساده ی كوچكم

بسيار خوشبختم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:41  توسط خودم  | 

شایان

شايان مي خندد من تلفن مي كنم ومدام يك چيز را طوطي وار تكرار مي كنم

ترم جديد كلاس هاي موسيقي؛زبان كامپيوتر نقاشي و سفال شروع شده دوست ندارين توي كلاسي ثبت نام كنين؟

اعتراف مي كنم در شغل منشي گري خيلي ضعيفم، با مسائل عجيب غريبي روبرو مي شم.صداي بچه

گوشي رو ميدي بزرگترت؟!

وبعد گوشي را به يك سايز بزرگترش مي دهد.

گاهي حتي بچه هاي ناتوان ذهني خودشون گوشي رو برمي دارن و من در مي مانم.

گاهي بعد از دو ساعت سين جيم مي گن گوشي تا بگم مادرم بياد.

ومن باید برای خانوم مادر دوباره و دوباره توضیح دهم!

وگاهي مي نشينم پاي دردو دل مادران دل سوخته كه يا راه دور است و حمل ونقل معلولين سخت؛ يا فرزندانشان منزوي شدوه و دست به كاري نمي زند و يا بدتر از همه اینکه فرزندش ايزوله است.

حتی بعضا مي شنوم كه بچه ام سركاريا دانشگاه(معلولين جسمي) مي رود و وقت ندارد!

هروقت هم گوشي را برندارن بايد جلوي اسمشان علامت بزنم و بعد دوباره با آنها تماس بگيرم.

تا زماني كه منشي جديد پيدانشود كار من همين است.كودكان بهشت حدود 340تا عضو در اصفهان دارد و من شماره 80 هستم!

هركدام از اين مشكلها كه پيش بيايد من شكلكي پشت تلفن در مي آورم و شايان مي خندد.

بامزه هم مي خندد...شايان دوست من است.شایان بيست سال دارد ناتوان ذهني است و اول دبيرستان است، ارگ هم بلت است و قول داده براي من آهنگي بزند.عضو انجمن نجوم است و از آدمهاي نجومي مثل من خيلي خوشش مي آيد و من نمي فهمم ملاك تشخيص او از نجومي بودن يا نبودن چيست به دوستم توصيه مي كند كه نجومي باشد و حتي مي خواهد يك سي دي نجوم برايش رايت كند تا اوهم نجومي بشود و خوشه پروين را در آسمان تشخيص دهدبه نظر شایان اين كار براي همه جوانان مملكت لازم است!

شايان قيافه اي جدي به خود مي گيردسرش را تكان مي دهد و مي گويد دم عيديه سرم خيلي شلوغ شده.

چرا؟

- ستاره ها ريختن سرم!

چي؟

-بايد كنفرانس بدم.

-روز عيد مي دوني كيه؟

آره

-دانشگاه اصفهان مي دوني كجاست؟

مي خندم...

-روزعيد اونجا كنفرانس نجومی ها ست.

منم كنفرانس دارم.

(پدر شايان استاد دانشگاه است ومادرش حسابدار كودكان بهشت.كنفرانس دادن براي شايان يعني نهايت مهم بودن.)

سرسرانه می گویم منم می یام.

و شماره ديگري را مي گيرم بوق هاي ممتد...

 گوشي را قطع مي كنم و مي گويم اينا كه هيچ كدوم خونه نيستن!

_حرص نخور حرص نخوردرست مي شه...

-تو زود پير مي شي،خیلی حرص می خوری.

نجومی ها حرص نمی خورن!

 

پ.ن۱:

كارم كه تمام مي شود خداحافظي مي كنم و به شايان پسري كه شب عيديه ستاره ها ريختن رو سرش قول مي دهم كه روز عيددر دانشگاه اصفهان باشم و به كنفرانسش گوش دهم.

سرش را کج می گیرد و لبخندي كه از يقين  روي لبش نقش مي بندد تمام بنيان وجودم را مي لرزاند.

 گیج و پرت در پیاده روی شلوغ شهر، سرم را پایین می اندازم ودستم را در جیبم...

و نمی فهمم چطور به خانه می رسم از پیاده رویی در زمین،یا راهی در آسمان این آسمان بی ستاره.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:23  توسط خودم  | 

بازهم دوزن

چند وقت است كه مدام به خودم مي گويم كه چيزي نيست همه چيز سرجاي خود برخواهدگشت

خداي من پس كي؟!

دوست دارم بخندي صداي خنده ات خوشحاليت را دوست دارم فقط آن موقع است كه از ياد مي برم چقدر غمگينم چقدر غمگيني و ما چقدر مثل هميم چقدر با هم خواهريم.

من مي ترسم من از تنهايي تو مي ترسم از اينكه به من بگويي :مريم تو كوچكي تو هنوز نمي فهمي.

و من نمي دانم چيست كه من بايد بفهمم و حق دانستنش را ندارم.

گويا كه منطق تو اين است فقط با رنج و تنهايي ست كه زنانگي ما شكل گرفته و تكامل مي يابد( آيه اي از تورات به يادم مي آيد" و تو كودكت را با درد به دنيا خواهي آورد."درد،درد و درد!!)

از اينكه هيچ وقت نمي گذاري هيچ كس نقطه اي شود براي پر كردن آن همه حس بي كسي و اين را ربط مي دهي  به نجابت زنانه ات...نجابت زنانه كه چه؟

چه كسي براي اين حرفها تره خرد مي كند شوهري كه  مسئول اين خلا بزرگ عاطفي است كه بارش را تو به دوش مي كشي؟

آه مرا ببخش من چند وقت است كه همه چيز را پاك قاطي كرده ام گاهي اوقات از اين فاصله اي كه دارم از اين جامعه آنوميك لعنتي مي گيرم سخت و حشت مي كنم از چيزي كه مادرم بوده و من نمي توانم باشم...

 و از چيزي كه تو هستي...

نمي دانم هنوز اينجا را مي خواني يا نه ولي مي دانم كه اين نو شته تورا خواهد رنجاند تو را در مقام يكي از زناني كه هميشه ستوده ام،

زني كه پيش يك فالگير چشمهايش پر اشك مي شودو من از خودم مي پرسم كه چرا؟

شايد هم نمي فهمم!

 

......................

 

پاكت سيگار درون كيفت را نشانم مي دهي و مي گويي كه شوهرت حسابي از اين موضوع عصباني شده و با هم بگو مگو داشته ايد.وقتي تعجب مرا مي بيني پاكت سيگار را باز توي كيفت پرت مي كني –مريم من اصلا حال خودمو نمي فهمم.

مي دونم كه سيگار كشيدنم شايد كار درستي نباشه ولي من بايد سر كوچكترين حركت به شوهرم جواب پس بدم ديگه هيچ چيز زندگيم مال خودم نيست.اين موضوعه كه عصبانيم مي كنه...

اين قضيه خيلي شخصيه چرا نمي فهمه؟بهش مي گم خوب اگه از دودش بدت مي ياد جلوي تو نمي كشم،

اگه دوست نداري بقيه بفهمن توي خلوت مي كشم.

مثل يك پدر با من رفتار مي كنه....

و طوري آه مي كشي كه قلب من از جا كنده مي شه.

من از اينهمه حصار كه به دور خودم كشيدم بيزارم از اينكه برم سركار بيام ظرف بشورم شامو حاضركنم و شب تن به س ك س ي بدم كه ذره اي ازش لذت نمي برم.

دستي به پيشاني ات كشيده با تندي به سوي من برمي گردي  ببخشيد پس من چرا شوهر كردم؟

مي گويم  به خدا من بي تقصيرم!

وتو مي خندي، مي خندي می خندی می خندی و روي تخت من ولو مي شوي...

 ولي من دوست دارم گريه كنم.

 

پ.ن:اگه کسی توضیحی داره لطفا برای من بنویسه من گیج شدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:16  توسط خودم  | 

برایم بخند.

چندتا شکلات برداشتي؟!

دستتو واكن مي گم دستتو واكن.

اينطوري مي خواي رژيم بگيري؟

پدر از فرط خنده سرخ شده هميشه وقتي مادر مچش را بگيرد آنقدر مي خندد كه اشك از چشمهايش بيايد.

من متعجب پاي سينك ظرف شويي برگشته ام و به دعواي بامزه اين دوتا نگاه مي كنم.

نه بينم چندتاست؟

كاريت ندارم دستو باز كن...

پدر دستش را مشت كرده خم شده و ريسه مي رود.

و تو مي خندي، تومي خندي و آهنگ صدايت مي پيچد به در ديوار خانه نگاه مي كنم ديوارهای خانه هم مي خندد و من دلتنگ تر از آنم كه بتوانم حتی لبخندی بزنم...

 من اين صدارا دوست دارم، من خنديدن تو را دوست دارم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:4  توسط خودم  | 

نقاشی آیینه رویاهای کودکی

۱- نقاشي ها را با ذوق مي گيرم وفقط در كريدور دانشکده داد نمي كشم.

نقاشي مال بچه هاي كلاس دوم دبستان است موضوع شب نشيني خانواده است.نقاشي هاي خشگل و رنگ هاي شاد...

مي شينم گوشه اي و نقاشي ها را اطرافم پخش مي كنم دوستي مي گويد آخي كوچولو امروز مهد خوب بود؟

اسم خالتون چيه كوچولو؟!

 

۲- از كودكان بهشت- انجمن حمايت از معلولين ذهني و جسمي-  برمي گردم

امروز بايد مقابل چشمهاي خيره مادرم كه بدون پلك زدن مرا تما شا مي كند با اشتها ناهارم را بخورم و خم به ابرو نياورم

و هر چه پرسيد بگويم نه خبري نبود...بچه ها ؟مث هميشه!

وبر اين ميل مفرط كه بشقاب را پس بزنم صورتم را در دست هايم بپوشانم وگريه كنم غلبه كنم.

براي ادامه دادن بايد سرسخت تر باشم... 

 ۳- تحقيق قشنگي برداشتم راجع به نقاشي كودكان....

من عشق تحقيقم!!

و مي خوام شاخ در بيارم وقتي مي بينم دانشجوي ترم 6 جامعه شناسي هنوز هيچ موضوعي براي پايان نامش انتخاب نكرده اصلا جامعه شناسي يعني دغدغه يعني موضوعي كه بري راجع بش كنجكاوي كني...

گرچه به خاطر علاقه اي كه روان شناسي دارم موضوع تحقيق ها كاملا هم اجتماعي نيست ولي خوب خيلي خوشحالم كه رشته درسي ام با روحياتم مي خواند ومي دانم هركسي شانس داشتن چنين شرايطي را ندارد

اين احساس رضايت شادم مي كنه پرم مي كنه.

 

۴- از همين امروز برين دنبال كاري كه دوستش دارين دنبال فكرايي كه داشتين و هيچ وقت فرصتی برای دنبال کردنشون پيش نيومده و به قول شكسپير خودتونو با چيزي خسته كنين كه از همه بيشتر دوستش دارين.

 به نظر من هيچ چيز ارزش اينو نداره كه اين فرصتواز شما بگيره.

 

 

 پ.ن:راجع به نتيجه تحقيق اينجا خواهم نوشت.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 12:51  توسط خودم  | 

در مزایای چیز فهم بودن!

به صورتم در آينه نگاه مي كنم اوه بايدحتما اصلاح كنم بايد نوبتي از راشل-آرايشگرم- بگيرم سرم خيلي شلوغ است اماباید در اولین فرصت پیشش بروم روی صندلی همیشگی بنشینم و مدت اصلاح را با هم گپ های دوستانه بزنیم...   

اينطوري حس مي كنم چيزي كم است از خودم مي پرسم چه و به صورتم در آينه لبخند مي زنم مثل همه دخترها و زن هاي عالم من هم از زيبايي خوشم مي آيد-زيبايي؟

مگرجز دردسر چيزي هم دارد؟ مگر نه اينكه از ابتداي عالم تا انتهاي آن مي بايست تاوان اين هوس احمقانه اشان را بپردازند پس چرا من در آخرين داستان تصميم گرفته بودم شخصيت زن داستانم زشت باشد تا اگر هم بر حسب اتفاق توجه مردي را جلب كرد براي خاطر خودش باشد و و مثل اغلب زنان ديگر براي اينكه زنانگي اش را از انسان بودنش تفكيك كند رنج نبرد...

آه از خودم مي پرسم وآيا اگر آن شخصيت را به حال خود رها كنم هرگز نوبت از آرايشگاه گرفتن را در  الويت كارهايش قرار نمي داد؟!

البته كه مي داد و البته كه من نويسنده دموكرات و چيز فهمي هستم!  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 23:23  توسط خودم  | 

یک جامعه،یک فرد

به او وقتی که بچه بود تجاوز شد اما وقتی بزرگتر شد و موعد شیطنت های جوانی رسید تا سی سالگی باکره ماند.

پ.ن:فلسفه جامعه آنومیک ما اینه،خوب چه فرقی می کنه بین شش سالگی و بیست سالگی؟!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:42  توسط خودم  | 

یک پدیده اجتماعی

اتفاق خنده داري افتاد خواهرم هوس فال قهوه كرده بود مرا فرستاد دنبال پيدا كردن مجرب ترين فال گيران شهر خلاصه بعد سه چهارروز پرس وجوي بي وقفه آدرس و شماره خانمي را گیرآوردم.

شماره را كه مي گرفتم ياد آخرين فنجان قهوه ام افتادم ته فنجان آنقدر مغشوش بود و شكلهاي عجيب غريب زن به چشم هاي من خيره شد و گفت ببين چقد خرده شيشه داري!

زن كه جواب مي دهد من خيلي سرخوش مي گم خانم براي فردا سه تا نوبت مي خوام.

براي دو هفته بعد نوبت مي دم همه نوبتام پره عزيزم!

براي كي؟

دو هفته بعد...

نه آخه ايشون اينجا مهمانن جمعه قراره برن(و از بدبختي خودم خندم گرفت)

خانم من كه گفتم همه نوبتام پرن نوبت مي خواين يا نه وقت منو بيش از اين نگيرين...

جان؟!

 

 پي نوشت: فكر نمي كنم هيچ روان شناسي توي كل استان اصفهان براي دو هفته بعد نوبت بده(!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:54  توسط خودم  | 

زن و شعر

از خواب كاهلانه ظهر بيدارمي شوم تلخي گس دهانم را مزه مي كنم و ناگهان در مي يابم ديگر هيچوقت شانس بودن با تو را نخواهم داشت .دمپايي هايم را پاي تخت پايم مي كنم خوب ما قبل از رسيدن به هم

يكديگر را از دست داديم دلسرد مي شوم و به خودم مي گويم آرام باش آرام باش چه مي شود كرد

و پرده اتاق را به كناري مي زنم

در اتاق راه مي روم ياد شعري از غاده السمان مي افتم چند خطش جسته گريخته به يادم می آید

شعر اینطور بود،

به راستي آيا من آن يار راكه

دوست داشته ام

از دست داده ام.

آيا ممكن بود من

كودكانش را به دنيا بياورم؟

آه مي كشم و به اين فكر مي كنم كه آيا درست به ياد مي آورم شاعر هم درست در همين جا آه كشيده؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:58  توسط خودم  | 

مسیربهشت

بغضم را مي جوم و به خود نهيب مي زنم كه چت شده خونسرد باش.هميشه دوست داشتم در يك بهزيستي يا جايي مثل آن كار كنم پس مرا چه مي شود؟كوچه ها را بالا پايين مي كنم نه نيست مي ایستم و از مغازه داري آدرس كودكان بهشت را مي پرسم كارتن ها را جابه جا مي كند و با مردي از گراني حرف مي زند.

- آقا ببخشيد كودكان بهشت توي اين خيابونه؟

 -كودكان چي؟

-بهشت

به خنده جوابم را مي دهد -نه دخترم اينجا اگه جهنم نباشه بهشت نيست.

 کارتن دیگری را برمی دارد و نگاه محزون من روي او مي ماند...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:52  توسط خودم  |