شايان مي خندد من تلفن مي كنم ومدام يك چيز را طوطي وار تكرار مي كنم
ترم جديد كلاس هاي موسيقي؛زبان كامپيوتر نقاشي و سفال شروع شده دوست ندارين توي كلاسي ثبت نام كنين؟
اعتراف مي كنم در شغل منشي گري خيلي ضعيفم، با مسائل عجيب غريبي روبرو مي شم.صداي بچه
گوشي رو ميدي بزرگترت؟!
وبعد گوشي را به يك سايز بزرگترش مي دهد.
گاهي حتي بچه هاي ناتوان ذهني خودشون گوشي رو برمي دارن و من در مي مانم.
گاهي بعد از دو ساعت سين جيم مي گن گوشي تا بگم مادرم بياد.
ومن باید برای خانوم مادر دوباره و دوباره توضیح دهم!
وگاهي مي نشينم پاي دردو دل مادران دل سوخته كه يا راه دور است و حمل ونقل معلولين سخت؛ يا فرزندانشان منزوي شدوه و دست به كاري نمي زند و يا بدتر از همه اینکه فرزندش ايزوله است.
حتی بعضا مي شنوم كه بچه ام سركاريا دانشگاه(معلولين جسمي) مي رود و وقت ندارد!
هروقت هم گوشي را برندارن بايد جلوي اسمشان علامت بزنم و بعد دوباره با آنها تماس بگيرم.
تا زماني كه منشي جديد پيدانشود كار من همين است.كودكان بهشت حدود 340تا عضو در اصفهان دارد و من شماره 80 هستم!
هركدام از اين مشكلها كه پيش بيايد من شكلكي پشت تلفن در مي آورم و شايان مي خندد.
بامزه هم مي خندد...شايان دوست من است.شایان بيست سال دارد ناتوان ذهني است و اول دبيرستان است، ارگ هم بلت است و قول داده براي من آهنگي بزند.عضو انجمن نجوم است و از آدمهاي نجومي مثل من خيلي خوشش مي آيد و من نمي فهمم ملاك تشخيص او از نجومي بودن يا نبودن چيست به دوستم توصيه مي كند كه نجومي باشد و حتي مي خواهد يك سي دي نجوم برايش رايت كند تا اوهم نجومي بشود و خوشه پروين را در آسمان تشخيص دهدبه نظر شایان اين كار براي همه جوانان مملكت لازم است!
شايان قيافه اي جدي به خود مي گيردسرش را تكان مي دهد و مي گويد دم عيديه سرم خيلي شلوغ شده.
چرا؟
- ستاره ها ريختن سرم!
چي؟
-بايد كنفرانس بدم.
-روز عيد مي دوني كيه؟
آره
-دانشگاه اصفهان مي دوني كجاست؟
مي خندم...
-روزعيد اونجا كنفرانس نجومی ها ست.
منم كنفرانس دارم.
(پدر شايان استاد دانشگاه است ومادرش حسابدار كودكان بهشت.كنفرانس دادن براي شايان يعني نهايت مهم بودن.)
سرسرانه می گویم منم می یام.
و شماره ديگري را مي گيرم بوق هاي ممتد...
گوشي را قطع مي كنم و مي گويم اينا كه هيچ كدوم خونه نيستن!
_حرص نخور حرص نخوردرست مي شه...
-تو زود پير مي شي،خیلی حرص می خوری.
نجومی ها حرص نمی خورن!
پ.ن۱:
كارم كه تمام مي شود خداحافظي مي كنم و به شايان پسري كه شب عيديه ستاره ها ريختن رو سرش قول مي دهم كه روز عيددر دانشگاه اصفهان باشم و به كنفرانسش گوش دهم.
سرش را کج می گیرد و لبخندي كه از يقين روي لبش نقش مي بندد تمام بنيان وجودم را مي لرزاند.
گیج و پرت در پیاده روی شلوغ شهر، سرم را پایین می اندازم ودستم را در جیبم...
و نمی فهمم چطور به خانه می رسم از پیاده رویی در زمین،یا راهی در آسمان این آسمان بی ستاره.