نبض زمين را مي گيرم گرفتنش كاري ندارد كافيست رويش دراز بكشي نفس نكشي و خوب گوش دهي
يك، دو، سه...
آه به نظر مي آيد كمي كندتر از حد معمول باشد
زمين سردش است و من نمي توانم آن چه كه دانشمندان در اين كتاب ها نوشته اند را باور كنم كه دل زمين مثل يك كوره در حال گداختن است
زمين سردش است من اینرا می دانم و مدت هاست كه ديگر چشمش را بر روي همه چيز وحتي بر تنهايي پرسه گردان آواره بسته...
مثل پيرزن سردو گرم چشيده اي كه رنج هاي نوه دختر شانزده ساله اش را به هيچ نمي شمارد و مي داند كه روز هاي سخت تري پيش روست.
زمين سردش است اما مرا چه مي شود؟كه امشب هوس کرده ام قلم در دست بگیرم و انشاي دخترانه ی احساساتي براي تنهایی اش بنویسم
و بعد بيايم براي شما بخوانمش آّه مثل آن روزها، روزهايي كه دفتر انشايم را در انگشت هاي يخ زده ام مي گرفتم نگاهم به بي احساسي به لبخند معلم مي ماسيد و بي شيله پيله انشايم را مي خواندم چه كسي بود كه به من گفت هيچ وقت منتظر تائيد بيروني نباش و چه خوب گفت واين شد آيه ای که زندگي من هميشه وام دارش شد!
مرا چه مي شود شايد فقط دلم گرفته و بايد كمي گريه كنم سابق بر اين خوب بلد بودم گريه كنم یادم رفته شايد هم بايد بنويسم نوشتن گريستن هرچه بغض فرو خورده ست بغض هاي كال بغض هاي نرسيده....
كلمه ها مثل اشك از چشم مدادم فرو مي غلتند و من لب هاي خشكم را مي ليسم
يك دو سه ...از خودم مي پرسم پس چه شد كه زمين چشم هايش را بست و آيا هرگزديگرآنرابه روي مهرباني يك سيب خواهد گشود؟
نه تمام شد يكبار بيشتر اتفاق نمي افتداينرا هم كسي به من گفته بود.
چه می گفتم؟آه زمين، زمين سردش است دراز مي كشم و بغلش مي كنم شايد كه گرم شود در دست هاي كوچك من كه جز چند وجبش را نمي پوشاند گرم شود
آه چه خيال احمقانه اي...
زمين سردش است.
به شما که گفتم.
پ.ن شايد هفت سال داشت شايد هم بيشتر لباسش مناسب سرماي هوا نبود :
و آب دماغش راه افتاده بود قبل از اينكه به دومين ميز برسد گارسن بازويش را گرفت و كوشيد با روي هر چه خوشتر بگويد عمو جان اينجا نه برو بيرون و ديگه اين ورا سبز نشو. دوستم گفت آخي حتما گشنش بود ومن تنم لرزيد.
...وبه همين سادگي،پسرك در سرماي شب گم شد
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:38  توسط خودم
|
نمي تونم بنويسم اغلب وقتي احساساتي مي شم اوضاع همينه بايد يه ذره صبركنم تا احساساتم فرو کش کنه و گرنه كلمه ها رو با دستپاچگی كنار هم مي چينم و اغلب از گفتن كنه احساسم عاجز می مونم...
اوه چي دارم مي گم؟
امروز مي خوام از تو بگم؛ مغرورانه از تو بگم در حقيقت سالها بوده كه مي خواستم از تو بگم از همون روزی که ما فهميديم تنها كس هم هستيم كه توي غم و غصه ها با هم گريه مي كنيم و توي شاديها با هم مي خنديم...از همون روزايي كه سوئيچ ماشين بابا رو دزدكي برات از بالكن خونه پرت مي كردم پايين، روزايي كه پسراي همسايه به خاطر داشتن داداشي مث تو ازم حساب مي بردن و من فخر فروشانه نگاه چپي بهشون مي كردم و كليد رو تو قفل در مي چرخوندم... از روزايي كه سر ته ديگ دعوامون مي شد،روزايي كه تو نبودي و من غصه مي خوردم كه كي تعطيلاتي پيش بياد و تواز دانشگاه بياي و من برات يكي يكي بشمرم كه چه روزاي بدي داشته اين خواهر كوچيكه لوس، تا وقتي كه شب امتحان برسه و باز همون حس رمان خوندن من به شدت فوران كنه وتو كتابا رو توقيف كني و كليد كتابخونه رو با خودت ببري تا من مجبورشم برم كتاب بخرم و تو باز عصباني بشي!
كدوم يكي از اينا يادته عزیزترینم؟
آخ چقد دلم براي اون روزا تنگ شده دلم لك زده كه بازم سرفوتبال ديدن تو با هم دعوا كنيم يا من توي مدرسه عكستوبا بد جنسي به دخترا نشون بدم وبگم كه برادرم هم خوشتيپه و هم شريف درس مي خونه!چقدر خاك بر سر بودم من...!
نمی دانم بايد بایادآوری اون روزا اون روزاي سالم سرشار گريه كنم یا بخندم مرد بيست وپنج ساله ي من!
.................
عكس هاي آلبومت را نگاه مي كنم و هراز گاهي داد مي زنم كه ببين اين عكسو چرا از آلبوم خونه برداشتي؟مي گي از اينا دوتا بودومن مي دونم دروغ مي گي اما چيزي نمي گم بيشتر اونایی كه برداشتی قديمي هستند و مال بچگي ها...بعد از ديدن عكس ها چشمم مي افتد به يك عالمه كارت پستال... واي همه كارت پستال هايي هر عيدبرات مي گرفتم رو هنوز داري همه شان عكسايي مضحكي دارن ميمون سگ...
مي خندم بازشان كه مي كنم همه خاطرات گذشته برايم زنده مي شود درهمه آنها سوالي را كه آن روزها دغدغه ذهنم بود را مي نوشتم و بعد مي شد كه چندماه بعدتو در فرصت مناسبي جواب سوالم را با صبر و حوصله مي دادي و من مي فهميدم اين همه مدت سوالم را فراموش نكرده بودي و برايش دنبال جواب بوده اي!
ميان كارت ها تكه اي از يك روزنامه مي بينم جايي زير چند سطرش خط كشيده اي تو از بچگي عاشق فوتبال بوده اي ولي مادر هميشه تو را از حرفه اي دنبال كردنش منع مي كرد مبادا كه ازدرست عقب بماني ولي بالاخره دنبالش كردي ولو در باشگاهي كوچك و با همه تنگي وقتت.
نوشته مدافع تيم مقابل حواسش نبوده فكر مي كنه كه توپ اوت شده توپ رو بادست برمي داره تابده به دروازه بانشون در صورتي كه توپ اوت نبوده وداور پنارتي مي گيره تو رو براي زدن پنارتي مي زارن و توطي يك حركت جوانمردانه(!) توپ رو به اوت مي زني...
تو مرد بيست و پنج ساله ي من!
مي خندم و يه بند مسخرت مي كنم- بابا جوانمرد
-اون لحظه واقعا چي فك كردي پيش خودت؟
-راسي راسي توپو زدي اوت؟
- شاسكول!
واقعیت این بود که من اونقدر یکه خوردم که جرات نکردم بهت بگم چقدر داشتن برادری مثل تو برام مایه ی افتخاره...
ولی حالا مث دخترک خجولی که خودشو پشت وب لاگش قایم می کنه بهت می گم!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 15:23  توسط خودم