تبليغاتX
من هستم.

من هستم.

...و تو مادر شدی!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 23:30  توسط خودم 

روزهای بدون کلمه

نوشتن رو هميشه دوست داشتم شايد چون بچه كه بودم زياد بهش تشويق شدم! انواع دفترا و كتاب قصه هارو برام مي خريدن خصوصاخواهرم وسواس عجيبي توي انتخاب كتاب براي من داشت الان كه نگاه مي كنم مي بينم به جاي مثلا شنل قرمزي، شغالي كه در خم رنگ افتاد يا داستان هاي شاهنامه به زبان ساده رو برام مي گرفت.

يادم مي ياد يه بار (چون كارتن جودي ابوت رو دوست داشتم ) جودي يه دفتر خشگل داشت كه يه ربان قرمز در قسمت بالای برگه ها اونا رو به هم متصل مي كرد و جودی توي اون داستان مي نوشت منم گير دادم كه من الا و بلا از اين دفترا مي خوام مژگان چون پيدا نكرده بود با برگه هاي اضافي دفتراي خودش يه دفتر برام ساخته بود و خيلي با سليقه يه ربان قرمز بهش زده بود هنوزم وقتي ياد اون دفتر مي افتم اشك تو چشام جمع مي شه...

من توي اون دفتر اولين تلاش هاي خودم رو براي نوشتن و نویسنده شدن انجام دادم!

(احتمالا مژگان الان اون دفترو به ياد نياره شايد هم هرگز ندونه ساختن اون دفتر با اون همه مهر چه تاثيري روي خواهر كوچيكترش گذاشته...ما آدمااغلب متوجه تاثير كارمون، چه مثبت وچه منفی روي ديگران نیستیم. )   

و اين تلاش هنوز به طرز رقت باري ادامه داره ....

عادتی كه از اون دوران تا به امروزبرام مونده ثبت ريز به ريز مسائلي بوده كه به ذهنم مي رسيده  چه اونايي كه توي دفتراي خاطراتم مي نوشتم چه اونايي كه  ازشون ايده براي نوشتن داستان مي گرفتم داستانهاي نصفه نيمه اي كه نه هيچ وقت كسي خوندشون و نه هيچ وقت تمومشون كردم.

نوشتن خاطرات عادت خوبيه دفترای خاطرات من يكي از باارزش ترين چيزهاي كه دارم از سال دوم راهنمايي تا الان كه سال دوم دانشگاهم مي تونم روند سير خط فكري خودمو توشون دنبال كنم بنابراين اگر روزي روزگاری خواستم يه داستان بلند بنويسم راجع به يك چيز مطمئنم؛

آنچه از درونيات دختر داستان مي گويم...

به نظر من برای نوشتن اصلانباید به مخاطب و نقد شدن فكر کرد و باید اون چیزی رو كه فكر مي كنیم (حالا هرچی که می خواد باشه) نوشت به قول كوندرا "نويسنده اي كه توي يه روزنامه نقد مي شه براي مدت زيادي صاحب حرف هاي خودش نيست "

گرچه خيلي سخته که بنویسی و متاثر از این موضوع نباشی که خوانده و قضاوت خواهی شد!  

كامو جمله اي داره كه من خيلي دوستش دارم می گه "كسي متوجه اين نيست كه بعضي افراد نيروي بسيار زيادي را صرفا براي معمولي به نظر رسيدن صرف مي كنند!"

  براي همه ما پیش اومده كه در ميدان پرازدحام يك شهر غريب ايستاده باشيم و سعي كنيم تا همه چيزمان عادي به نظر برسد رفتارمان،پوششمان، حركاتمان و مدام از نگاههاي عابران ديگر سعي كرده ايم ميزان موفقيتمان را در اين امر بسنجيم، به طور کلی ما آدما از متفاوت بودن و طرد شدن می ترسیم... جاودانگی لزومابا تائید دیگران همراه نیست وگاهی ما ناگزیر از انتخابیم.  

به نظر می یاد نویسنده ای که برای مخاطب می نویسه سرانجام دچار خودسانسوری می شه.

الان چند وقتي هست (از دو سال پيش كه دانشگاه قبول شدم و طبيعتا اين تغييرتوي زندگيم  باعث شده مكث كنم وبيشتردنیای اطرافم رو نگاه كنم) كه نوشته هاي من خلاصه شده به پست هاي وب لاگم ...

حتي دفتر خاطراتي كه تند و تند پر مي شد وچند ماه از سال مونده تموم مي شد الان دو ماه به دوماه به روز مي شه!

خيلي از موضوعات دغدغه ذهنمه كه نوشتن از اونا رو موكول مي كنم به وقتي كه ديگه چيزي ازشون به يادم نياد! توي يه كلمه، دارم توي روزمرگی زندگي حل مي شم.

( یا به زبان جامعه شناسانه(!)مهارت نوشتن به مثابه حفاظی برای فردیت من در مقابل جامعه و روند روزمره زندگی بوده که من تدریجادارم فراموشش می کنم. )

فكر مي كنم اين موضوع كلمه ها رو عصباني كرده باشه!!

 

...........

 

كلمه ها ديگه با من همكاري نمي كنن. امروز رسما اعلام كردن كه به هيچ وجه ديگه حاضر به همكاري با من نيستن... آه؛ به خودم فكر مي كنم...روزگاري دوست داشتم نويسنده باشم و الان نويسنده اي بدون كلمه ام؛ آه كلمه هايم، داستان هايم...داستان هاي نيمه تمامم،

شايد با كمي تلاش و كوشش بتوانم اسم خودم را به عنوان اولين نویسنده بدون كلمه رسمي جهان ثبت كنم!

خدا را چه ديدي؟!

پوزخند مي زنم و برگه هاي كف اتاق و كلمه هايي كه دانه به دانه آنها را ازگوشه كنار كتاب هاي حجيم لغت با وسواس جمع كرده بودم را مي نگرم.

بعد زانو مي زنم روي برگه هايم و روزي را مي انديشم كه بدون كلمه خواهم زيست؛گنگ و سنگين چون سايه اي در پياده روهاي شهر گام برخواهم داشت آرام و آسوده تلوزيون تماشا خواهم كرد به ديدن گالري نقاشي هاي بي رنگ خواهم رفت از شعرهاي شاعران بي دغدغه لذت خواهم برد.

و بعد سبك تر از هميشه با پاكتي چيپس و ماست موسير به خانه خواهم آمد و ديگر هرگز از خود نخواهم پرسيداين سنگيني بار هستي ست يا سبكي تحمل ناپذير آن...؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12:58  توسط خودم  |