خونه مادربزرگه
اسم نمي برم يادشون مي افتم يا توشون غرق مي شم چه اهميتي داره من امروز يه دوست تازه پيداكردم خيلي ساده انگار كه سالهاست همديگرو مي شناسيم اسمش آفاقِ و تركِ...
در عرض ده دقيقه به هم شماره داديم عجيبه
يكي از دوستاي خيلي خوبم كه اونم افسردگي داره ناگهان به ديدنم مي ياد و كتابي رو بهم هديه مي ده زندگي هاي بسيار استادان بسيار(وقتي خوندمش ازش براتون مي نويسم به نظر فوق العادس)
برادرزادم در كمال ناباوري در سن پنج ماهگي يدفه با صداي بلند بهم ميگه عمه
چه اهميتي داره كه دنيا دست كيه؟
كتاب ساعت ها رو به طرز غير منتظره اي هديه مي گيرم
دوتا شمع خشگل و يك گاو(دلتون بسوزه)...
مادرم كه براي اولين بار در عمرش عذرخواهيم را بابت كاري كه كردم پذيرفت!
شروع به نوشتن مقاله هاي احمقانه اما مصمم جامعه شناسي
نوشتن يه پست متفاوت
و اينهمه بهانه كه خوانده شوم به آغوش تو...
به زندگيتون دقت كنيد حتما پر از اين جزييات ريزه كه قبلا به دليل خستگي سرماخوردگي یا زوم كردن يه استاد تازه كار و سخت گير روي شما
ولخرجي هاي بي مورد و هميشه خدا تو فكر پول بيشتر بودن؛
داشتن يه مزاحم تلفني جديدو مردي كه صبح توي تاكسي با حالت بدي كنار شما نشسته و شما مجبور به تن دادن به دعواي لفظي می کنه
كمرنگشون كرده حقيقت اينه كه ما گاهی خيلي كورمی شیم
همين
......
دراز مي كشم و براي خودم آهنگ خونه مادربزرگه رو پخش مي كنم... به طرز عجيبي آروم مي شم
خونه مادربزرگه هزارتا قصه داره
خونه مادربزرگ گياه و سبزه داره
دل وقتي مهربونه شادي مي ياد مي مونه
خوشبختي از رو ديوار سر مي كشه تو خونه...
پ.ن:آهنگ قشنگيه به اندازه بچگي هام با همه رنجي كه متحمل شدم قشنگه...