تبليغاتX
من هستم.

من هستم.

خونه مادربزرگه

اسم نمي برم يادشون مي افتم يا توشون غرق مي شم چه اهميتي داره من امروز يه دوست تازه پيداكردم خيلي ساده انگار كه سالهاست همديگرو مي شناسيم اسمش آفاقِ و تركِ...

در عرض ده دقيقه به هم شماره داديم عجيبه

 

يكي از دوستاي خيلي خوبم كه اونم افسردگي داره ناگهان به ديدنم مي ياد و كتابي رو بهم هديه مي ده زندگي هاي بسيار استادان بسيار(وقتي خوندمش ازش براتون مي نويسم به نظر فوق العادس)

برادرزادم در كمال ناباوري در سن پنج ماهگي يدفه با صداي بلند بهم ميگه عمه

چه اهميتي داره كه دنيا دست كيه؟

 

كتاب ساعت ها رو به طرز غير منتظره اي هديه مي گيرم

دوتا شمع خشگل و يك گاو(دلتون بسوزه)...

مادرم كه براي اولين بار در عمرش عذرخواهيم را بابت كاري كه كردم پذيرفت!

شروع به نوشتن مقاله هاي احمقانه اما مصمم جامعه شناسي

نوشتن يه پست متفاوت

و اينهمه بهانه كه خوانده شوم به آغوش تو...

به زندگيتون دقت كنيد حتما پر از اين جزييات ريزه كه قبلا به دليل خستگي سرماخوردگي یا زوم كردن يه استاد تازه كار و سخت گير روي شما

ولخرجي هاي بي مورد و هميشه خدا تو فكر پول بيشتر بودن؛

داشتن يه مزاحم تلفني جديدو مردي كه صبح توي تاكسي با حالت بدي كنار شما نشسته و شما مجبور به تن دادن به دعواي لفظي می کنه 

كمرنگشون كرده حقيقت اينه كه ما گاهی خيلي كورمی شیم

همين

 

......

 

دراز مي كشم و براي خودم آهنگ خونه مادربزرگه رو پخش مي كنم... به طرز عجيبي آروم مي شم

 

خونه مادربزرگه هزارتا قصه داره

خونه مادربزرگ گياه و سبزه داره

 

دل وقتي مهربونه شادي مي ياد مي مونه

خوشبختي از رو ديوار سر مي كشه تو خونه...

 

 

پ.ن:آهنگ قشنگيه به اندازه بچگي هام با همه رنجي كه متحمل شدم قشنگه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 19:20  توسط خودم  | 

از روی دلتنگی

سركلاس تاريخ تحليلي اسلام...فكر نمي كردم بعد از اينهمه مدت كنار اومدن با مشكلات ريز و درشت ديني كه منم به زور هي شدم جز عده گيجي كه نمي دونن به دنبال گله بي ساربان دارن كجا مي رن از بيست و چهارساعت شنيدن پشت سر هم اراجيف ديني ككم بگزه ولي اينطور هست از دونستن اين واقعيت ناخوداگاه لبخند رقت باري مي زنم و دستي به پيشونيم مي كشم استاد بدجوري داره آسمون ريسمون به هم مي بافه

سكوت بيمارگونه كلاس وهمكلاسي هاي متفكر و صبور كه همه موهاشونو پوشوندن تحمل كلاس رو سخت تر مي كنه يك طرف كلاس شيشه است و پشت شيشه پر از درختاي بلند و پيركاج...درختا هم دارن گوش مي دن؛سالهاست كه دارن گوش مي دن

نگاهم از چشماي خيره استاد كه بدون پلك زدن منو نگاه مي كنه به به درختا پناه مي بره؛آه من باختم من بازي نگاههارو فروتنانه به استادم باختم تا پناه ببرم به خميازه نيرويي كه بعد از چندي در من سر برداشته به كاغذ و خودكارم...

 .........

 نگاشون مي كنم چندتاشون خشك شدن شايد ريششون خشكيده شايد هم امسال پاييزكاجها  هم خشك شن

نمي دونم استاد مي گه امام صادق نوه ابوبكر بوده مي دونستين؟دوستم پوزخند مي زنه،

كاج هاي پير اما...

 

پ.ن:دلم به اندازه همه كلاس هاي ديني كه پشت نيمكت هاي رنگ پريدش نشستم و به معلم خداترسم زل زدم گرفته...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 21:22  توسط خودم  |