تبليغاتX
من هستم.

من هستم.

کیارش

 _خاله خودم خاله خودم چرا به حرفام گوش نمي دي؟

_چيه؟

_ اگه من رفتم مدرسه وجيشم گرفت چيكاركنم؟

مي خندم مي پره بالاو دوباره مي پرسه چيكار كنم؟

_ خوب بايد به خانم معلمتون بگي همونطوري كه به مامانت مي گي

_اگه دكمه شلوارم سفت بود؟

_برات بازش مي كنه

ساكت مي شه  بعد يهو مي پره بالا اگه خانم معلم هم نتونست

_اون موقع بايد جيش كني به خودت!

گردنش خيلي كوتاهه وقتي از پايين منو نگاه مي كنه احتمالادردش مي گيره

_جيش كنم به خودم

 مي خنده براش خيلي بانمكه

..........

 _ توي مدرسه كه نمي شه اينقد شلوغ كرد چرا ساكت نمي شي؟

ساكت مي شه و من  از اينكه اينقد زود حرف شنوي كرده جيگرم كباب مي شه

لحن صدامو مهربون تر مي كنم

_كيا وقتي بري مدرسه مي توني همه كتاب قصه هاتو خودت بخوني!

برمي گرده و خيلي مودب مي گه

_من كيارش هستم!

از اينكه كيا صداش كنن خوشش نمي ياد

_باشه كيا از اين به بعد كيارش صدات مي كنم!

...............

_خاله خودم  توي راه مدرسه چندتا در  مث در خونه ما هست؟

من هيچوقت نفهميدم كه اين سوالا چطوري به ذهن كوچيكش خطور مي كنن

_فكر مي كنم يه دونه در سبز رنگ باشه

الان مي پرسه اگه دوتا باشه ومن واقعا احساس درموندگي مي كنم!

شايد براش زيادي از مدرسه صحبت كردن

شايدهم بايد قبلا به مهد مي رفته تا يك مرتبه از خونه دور نشه

_اگه اومدم خونه و درخونمون نبود؟

دندونم تير مي كشه

_نمي دونم كيا؛من نمي دونم بايد چيكار كني

_من اسمم كيارشه!

فكمو تو دستم ميگيرم و دلم مي خواد از ته دل گريه كنم

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 20:10  توسط خودم  | 

برخاستن

خدا از اون بالا خم مي شه،دستاشو به من ميده بهم لبخند مي زنه و من قوت ميگيرم

اينطوريه كه من هرروز صبح از خواب بلند مي شم و پامو از تخت به روي زمين مي زارم...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 21:35  توسط خودم  | 

دكتر بركتين رو دوست دارم چيزي توي صورتشه كه غم عالم هم كه به دلت باشه مجبورت مي كنه بخندي

نگاهم مي كنه وزير لب غرولند مي كنه:دختره ي بي جنبه  دو هفته نتونستي بدون قرص سر كني...

به دستاش نگاه مي كنم

دكتر چي دارين مي نويسين برام؟

قرصايي كه قطع كرده بودم

دكتر دوباره که وزنم زياد مي شه

تقصير منه كه به حرفات گوش ميدم

دکتراينطوري كه دوباره برمي گردم روي خونه اول 

 دختر خوبي نبودی دیگه...

و چون من همچنان غر مي زنم مي گه پاييز داره شروع مي شه بايد حواستو بيشتر جمع كني

 دهنم بسته مي شه از پاييز مي ترسم خوصوصيت بيمار بايپولار(افسردگي-شيدايي)اينكه با تغيير فصل خلق فرد هم تغيير مي كنه با سرد شدن هوا بيماري اوج مي گيره و با گرم تر شدن بيماري بهبود...

پاييز منو به شدت توي خودم فرو مي بره كافيه يه روز عصر به تنهايي از دانشگاه برگردم خونه و از شيشه اتوبوس به برگاي زرد و نارنجي كه ازشاخه درختا مي افته نگاه كنم

یکی از دوستا برام یه جمله قشنگ آف گذاشته:

کسی چه میداند،شاید این جهان جهنم سیاره دیگری باشد... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 21:53  توسط خودم  | 

سادگی نامفهوم

دارم قدم مي زنم اونم حاشيه يه خيابون شلوغ...صداي بوق ماشينا مي ياد بعضي هاشون جلوي پام ترمز مي كنن گاهي وسوسه مي شم سوار يكي از اونا شم دليلشو نمي دونم شايد معقولترين راه براي دختري كه حوصلش از همه چيز سر رفته و كناريه خيابون شلوغ قدم مي زنه همين باشه.

اما اينكارو نمي كنم شايد جراتشو ندارم تازه سوار هم بشم عشوه اومدن رو بلد نيستم خيلي سعي كردم ياد بگيرم نشد! تنها كاري كه مي تونم بكنم زل زدن به خطاي سفيد وسط خيابون و سپردن خودم به رانندست دون اينكه حتي نگاش كنم.بي هيچ حرف و كلامي درست مثل يه عروسك... عروسك كوكي

مادرم مي گه من دختر خودسري هستم. مردي از شيشه سرشو بيرون مي ياره و چيزي مي گه صداش ميون شلوغي خيابون گم مي شه و من نمي فهمم بهم چي گفته هيچ وقت ديگه هم نمي فهمم.

پشت سرم صداي پايي مي شنوم عجيبه  كه تو اين شلوغي صداشو مي شنوم شمرده و صبورقدم برمي داره؛يك دو سه... اومد مي دونستم  كه مي يادهميشه اتنظارشو داشتم جز امروزتو اين بعداز ظهر...

براي اينكه به من برسه بي طاقتم نمي دونم وقتي بهم برسه باهاش چيكار مي كنم شايد بهش سيلي بزنم شايد هم توي صورتش تف كنم و يا شايد آروم بغلش كنم و و سط يه خيابون شلوغ هق هق گريه كنم

بهم رسيد بالاخره بره گمشدشو پيدا كرد نگاش مي كنم و تموم حرفايي كه مي خواستم بزنم فراموشم مي شه... كنار من قدم برمي زنه شونه به شونه...

حرفي نمي زنه بعد دستشو دراز مي كنه و ماشينارو نشون مي ده مي پرسه مي دوني كجا ميرن؟

جواب نمي دم به جاش دوباره نگاش مي كنم شبيه چيزي نيست.

_مي بيني چقد زيادن؟

_بره هاي گمشده؟!

مي ايسته توي صورتم نگاه مي كنه_منو مي شناسي؟

منم مي ايستم و مي دونم كه نمي تونم بهش دروغ بگم يه جايي توي بچگيام توي بعدازظهراي خلوت و داغ  وقتيكه دزدكي دوراز چشم مامان به كوچه مي رفتم تا بازي كنم ديدمش. اون موقع ما با هم دوست بوديم اگه كار بدي مي كردم براش تعريف مي كردم غصه هاي كوچيكمو جمع مي كردم و مي ريختم توي دستاي بزرگش ....

اون وخت يكي يكي مي شمردشون وبعد توي صورتم مي خنديدانگار كه بخواد بگه همين؟!براي همين چندتا دلت گرفته؟و قلب كوچيك من دوباره از شادي مي تپيد

دوباره مي پرسه و اينباراشك به چشمام مي دوه...

دنبالت گشتم نبودي كوچه پس كوچه هاي كودكي بع از ظهراي عبوس بازي هاي بچگانه كجا جات گذاشته بودم؟

دويست و شيش نقره اي جلوي پام مي ايسته و پسري با موهاي سيخ سرشو بيرون مي ياره _هستي؟!

هستم؟!

_آره يا نه؟

پسره ي  بي شرم نمي بيني خدا اينجا كنار من ايستاده

دستشو از شيشه بيرون مي ياره كه برو بابا و دور مي شه

برمي گردم  خدا نيست رفته دلم مي خواست لااقل مي تونستم به عنوان نماينده بشريت بغلش كنم ببوسمش و

ميمانه بخاطر آفرينش ازش تشكر كنم!

به خاطر سرگرداني بشروكلي چيزاي ديگه كه به ما عطا كرده و نمي دونيم چرا!

كاش مي بوسيدم و ازش تشكر مي كردم اما نيست . رفته...

آخر خيابون پيداست بايد بپيچم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 12:13  توسط خودم  | 

قصه خواهم گفت
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 20:8  توسط خودم 

روزگار!

بده آدم تو عروسی دوست پسر سابقش شاباش بگیره اونم از دست کی؟!...

خصوصا اگه ارکست همه آهنگای خاطره انگیزو بزنه...!

پ.ن:کره خرعمدا این کارو کرده بود!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 20:3  توسط خودم  |