تبليغاتX
من هستم.

من هستم.

حجاب

ايستادن با يه كيف و صندل حصيري كنار خيابون حس بدي رو به آدم القا مي كنه خصوصا اگه هشت شب باشه و با اين وضع بنزين جاي بدمسيري كه تاكسي نداره بخواي بري...نور ماشينا چشممو مي زنه با خودم كلنجار مي رم سعي مي كنم آروم باشم چرا من هنوز توي بيست و يك سالگي نتونستم با اين احساس بد كنار بيام هميشه برام سوال بوده ماشينايي كه جلوي پام ترمز مي كنن چرا اينكارو مي كنن؟ صرفا به خاطر اينكه من يه دخترم؟ يا خاطر صورتم كه دوستام بهم مي گن غلط اندازه، طرز پوششم؟ يا اينكه شانس خودشون رو امتحان كرده باشن؟

شايد داشتن يه همچين سوالايي باعث شده بود اسم وب لاگ قبليمو باشه دختري در حاشيه ي خيابان...مي خواستم ببينم در خواننده چه احساسي ايجاد مي كنه،همه ما براي دقايقي هم كه شده يا دختري در حاشيه ي بوديم ويا اونو از شيشه ماشين ديديم

که متاسفانه چند تن از دوستان ظرافت اين تعبير زنانه رو با زرنگار قلبشون سنجيدن

یادمه زماني توي وب لاگ قبلي گفته بودم من نه مي تونم زنانگيمو توي يه چادر بپيچم و با خودم به خيابان ببرم و نه زير يه عالمه پودر و روغن مخفيش كنم الان حرفم را پس مي گيرم عريان كردنش از همه بدتره اونو لجن مال مي كنه بايد حجابي باشه حجابي براي زنانگي و نه زن

نمي دونم از خودم مي پرسم من براي چه دارم بحث مي كنم فقط براي اينكه بگويم زنانگي چيز مقدس خوب پاك لطيفي ست كه بايد شان آنرا دانست و حفظش كرد؟ كه چه بشه؟پس فردا لب خيابان آخرين قیمتش رو نشنوم...

دلم مي خواد انسان باشم بيش از هرچيزي انسان

جنسيت دست از سرم برنمي داره  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 23:9  توسط خودم  | 

خواهرانه

"در شهرمن سكوت حرف مي زند

برروي لبان مردان و زنان

انگشتان اشاره نشان سكوت دارد

گاهي سكوت هم وزوزكنان مي پرسد

چرا؟!"

 

پ.ن۱:چندبار بغلش كردم باور نمي كردم اينارو خودش نوشته باشه فكر مي كردم توي دفتر خاطراتش نقل قول مي كنه(هرازگاهي دفترشو هرجايي كه قايمش كرده باشه پيدا مي كنم وبا كمال وقاحت مي خونم! اگه بفهمه حق اعتراض نداره چون من سه سال بزرگترم) ...بزارين از اولش بگم خوب من خيلي دوستش دارم هميشه داشتنش مايه افتخارم بوده هميشه مي دونستم كه يه روز ازش اينجا مي نويسم اما نمي دونستم چطور...

راستش الان خيلي هيجان زدم ودرست نمي دونم چي مي گم من كاردست ترين خواهر كوچولوي دنيارو دارم

هميشه از اينكه به  دوستام معرفيش كنم واونا تحسينش كنن لذت بردم...شايد اعتراف بدي باشه اما به اشكي كه توي چشمام حلقه زده قسم من هيچوقت نتونستم سه سال بزرگتر از تو باشم...

به نظر مياد يه مرد چهل ساله(دست كم) اين شعرو گفته باشه اما اينو دخترک هفده ساله صبوری گفته  كه هرروز در خلوت عصر شهر قدم مي زنه...

 

پ.ن۲:به همه روزهايي كه به جاي من ظرف شستي!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 23:29  توسط خودم  | 

کدوم اسکولی گفته هواپیمای آنتوان دوسنت اگزوپری روآلمانی ها منهدم کردن...

اگزوپری الان سالهاست که مهمونه شازده کوچولواه...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 21:28  توسط خودم  |