حجاب
ايستادن با يه كيف و صندل حصيري كنار خيابون حس بدي رو به آدم القا مي كنه خصوصا اگه هشت شب باشه و با اين وضع بنزين جاي بدمسيري كه تاكسي نداره بخواي بري...نور ماشينا چشممو مي زنه با خودم كلنجار مي رم سعي مي كنم آروم باشم چرا من هنوز توي بيست و يك سالگي نتونستم با اين احساس بد كنار بيام هميشه برام سوال بوده ماشينايي كه جلوي پام ترمز مي كنن چرا اينكارو مي كنن؟ صرفا به خاطر اينكه من يه دخترم؟ يا خاطر صورتم كه دوستام بهم مي گن غلط اندازه، طرز پوششم؟ يا اينكه شانس خودشون رو امتحان كرده باشن؟
شايد داشتن يه همچين سوالايي باعث شده بود اسم وب لاگ قبليمو باشه دختري در حاشيه ي خيابان...مي خواستم ببينم در خواننده چه احساسي ايجاد مي كنه،همه ما براي دقايقي هم كه شده يا دختري در حاشيه ي بوديم ويا اونو از شيشه ماشين ديديم
که متاسفانه چند تن از دوستان ظرافت اين تعبير زنانه رو با زرنگار قلبشون سنجيدن
یادمه زماني توي وب لاگ قبلي گفته بودم من نه مي تونم زنانگيمو توي يه چادر بپيچم و با خودم به خيابان ببرم و نه زير يه عالمه پودر و روغن مخفيش كنم الان حرفم را پس مي گيرم عريان كردنش از همه بدتره اونو لجن مال مي كنه بايد حجابي باشه حجابي براي زنانگي و نه زن
نمي دونم از خودم مي پرسم من براي چه دارم بحث مي كنم فقط براي اينكه بگويم زنانگي چيز مقدس خوب پاك لطيفي ست كه بايد شان آنرا دانست و حفظش كرد؟ كه چه بشه؟پس فردا لب خيابان آخرين قیمتش رو نشنوم...
دلم مي خواد انسان باشم بيش از هرچيزي انسان
جنسيت دست از سرم برنمي داره
