تابستان خوبي نبود...با مرگ پدر يكي از دوستان شروع تصادف و شكستن پاي فابريك ترين دوستم كه نتيجش خانه نشيني محض بود،گرفتن يكي از همكلاسي ها به خاطر عكاسي از صحنه زد خورد ماموراي 110 با يك زن بي حجاب و دعواي هميشگي پدر و مادر كه مثل يك موسيقي موزون در متن اين روزها پخش مي شود
كتاب...پاي تختم يك عالمه كتاب ريختم هركدامشان كه دستم رسید رو برمي دارم و چند صفحه اي مي خونم در حقيقت خودم را لاي برگه هاشون پنهان مي كنم دلم نمي خواد به هيچ چيز فكر كنم هيچ چيز هيچ چيز...صداي دعواي پدر و مادراز طبقه پايين مياد که هر لحظه بلند و بلندتر مي شود
اه لعنتي...فكر نمي كنم چيزي به نام دفتر ثبت ازدواج و طلاق به گوششون خورده باشه...شبنم (خواهركوچكترم)براي كنكور درس مي خونه مي یاد و در چارچوب دراتاق مي ايسته به روي خودم نمي آورم تاميره ودوباره مي شينه سر درس هاش دلم براش مي سوزه اما كاريش نمي شه كرد اون بيرون چيزي نيست هيچ چيز...ومن از جام جم نمي خورم روي جمله ای از سارتر مي ايستم :به نظرم هرچه درباره زندگي مي دانم از كتاب ها آموخته ام...
كتاب نو است و بوي كاغذ سرخوشم مي كنه اين بو را دوست دارم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 13:9  توسط خودم
|
شروع شده حسش مي كنم و نمي تونم كاري كنم ...مثل ريختنه يه شير كاكائوي غليظ روي يه لباس سفيدكه يواش يواش بزرگ مي شه و همه لباسوبه شكل جبران ناپذيري مي گيره دستپاچه مي شم و به مادرم نگاه مي كنم...چشم هام پراشك مي شه مادر آه مي كشه كه چرا اين دختر اينقد نازك نارنجيه چرا سر هر چيزي اشكاش جاري مي شه؟
همينه كه هست،افسردگي معني زندگي من توي همين خلاصه مي شه، توي قرصاي سفيد سديم...
هيچ چيز ديگه اي نيست باز مي تونم روي تختم دراز بكشم و بي هيچ دليلي ساعت ها گريه كنم باز دلم مي خواد در اتاقم رو به روي همه ببندم و هركس بهم نزديك شد فريادبزنم نه، به من دست نزن خواهش مي كنم دورتر بايست كره زمين به اندازه كافي بزرگ هست...
آه اين جمله رو كجا ديدم كره زمين به اندازه كافي بزرگ هست...
گفتم كه كاريش نمي شه كرد بايد پس بكشم و به همه بهانه هاي ابلهانه سابقم برای زندگی پوزخندبزنم و اين ميل شديد،میل شدید به نيستي به رهايي به تمام شدن همه چيز ولو براي لحظه اي...ميل به خودكشي...،مي ترسم قرص ها را كف دستم مي ريزم و به خودم مي گويم دوتا، فقط بايد دوتايشان را بخورم و اشك به چشم هايم مي دود فاصله بين بودن و نبودن به اندازه ليوان آبي ست كه پرمي كنم سرم را به عقب روی شانه هایم می اندازم و به هیچ چیز فکر نمی کنم...آه اين فاصله وسوسه كننده لعنتي...
دارم كتاب the hours ازكانينگ هام رو مي خونم شايد فقط احساساتي شدم بيماري، احساسات، شخصيت ويرجينياوتلاش نوميدكنندش براي خلق يه اثر هنري خيلي به من شباهت داره...اونقدر كه حس مي كنم بعد خوندن كتاب يكراست برم سر كانال آب نزديك خونه جيبامو پركنم از سنگ هاي ريز و درشت و خودمو پرت كنم توي آب...وآب مثل اندوه، مثل آزادي، مثل يك اشتباه پوزش ناپذير،مثل پشيماني و ميل به بازگشت دوباره به زندگي مرا فرابگیره...
برگشته و حضورش منو مي ترسونه ضعيف تر از هرسال روي تختم درازميكشم و بيرون نمي یام گويي كه پشت دراتاق ايستاده كتاب را با خودم به تخت مي برم و تا وقتي پلك هايم گرم بشه مي خونم دلم مي خواست فيلمش رو نديده بودم تا بفهمم نويسنده چقدر در شخصيت پردازي موفق بوده درتصوير ذهني كه از شخصيت ها ارائه مي ده مثلا لورا (زني كه براي روزتولد شوهرش كيك مي پزد)در خيال من مثل هموني نيست كه در فيلم ديدم بقيه را نمي تونم به شكل ديگه ای مجسم كنم به نظرم كتاب خيلي بهتر از فيلمشه.
نيمه شبه بايد بلند شوم و چراغ ها رو خاموش كنم به كتاب نگاه مي كنم 183 صفحه خوندم به آخرين صفحه نگاه مي كنم 236 وبا خود حساب مي كنم پنجاه و سه...پنجاه و سه صفحه ديگه باقي مونده.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 11:45  توسط خودم
|
ابروهايم را برداشتم و با خانم آرايشگر از هردري حرف زدم يك سالي مي شود كه او را مي شناسم اسمش راشل است با داشتن دو بچه بيشترين تلاشش را مي كند تا يك زن امروزي باشد مراقب هيكلش باشدرنگ هاي شاد بپوشد از آخرين اخبار شغلي خبرداشته باشدوبهتر از هر دختر شانزده ساله اي بداند امسال رنگ موي جنيفر لوپزچيست... و وقتی با دوست هايش به اندازه كافي خوش گذراند براي شوهرش غذاي مختصری بپزد در اين يك ساله همه اين ها را به من گفته او فكر مي كند اينها همه حق اوست و او بايد براي حقش بجنگد شوهرش زياد به او سخت نمي گيرد و اينطور است كه زندگي هر روزه ملالت بارشان مي گذرد با اينحال او هميشه به من توصيه مي كند كه از جوانيم نهايت لذت را ببرم انگار كه خودش پير شده باشد!
ابروهايم را برداشتم و به خانه آمدم درراه به كارگراني كه روي ساختماني نيمه كاره كار مي كردند نگاه كردم صدايشان مي آمد يكي از آنها داشت آواز مي خواند دست هايم را در جيب پالتو خوش فرمم فرو بردم هيچ لباسي تا اين حد ظرافت اندام مرا نشان نمي دهد اندام من با اين لباس همذات پنداري داردمی دانم، طوري به آن خو مي گيرد كه گاهی درآوردنش سخت مي شود...
صداي گنجشك ها را مي شنوم که با گرمتر شدن هوا برگشته اند كوچه خلوت يك صيح زمستاني را داردهوارا با ولع فرومي دهم و به خانه ي همسايه ها نگاه مي كنم امروز روز زيبايي ست خيلي زيبا...اما مثل همه روزهاي ديگر است چه فرقي مي كندزيباتر يا زشت تر...
در طول راه كسي را نمي بينم هيچ آشنايي را...به خانه كه مي رسم درست مثل همه روزهاي ديگري كه از آرايشگاه برمي گردم جلوي آينه مي ايستم زن درون آينه با استيصال به من خيره مي شود و مي پرسد خوب،چطوره؟خوب برداشته؟به اختصار مي گويم نه و نگاهش مي كنم به طرز اندوه باری زیباست...
به آشپزخانه مي روم در قوطي كه قرص هايم را در آن مي ريزم را باز مي كنم و مشتي قرص برمي دارم فقط بايد دوتايشان را بخورم...
برمي گردم و باز به زن نگاه مي كنم چشم هايش بي احساس است، ابروهايش نازك تر از هميشه شده...
...
صبح یک روزه نسبتا سرد زمستانی بود،
ابروهايم را برداشتم و خودم را كشتم مي خواستم با زيبايي زنانه ام بميرم.
+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 12:17  توسط خودم
|