تورا مي بينم آنسوي خيابان از تاكسي پياده مي شوي و نگاهت دنبال من مي چرخد برايت دست تكان مي دهم اما تو مرا نمي بيني از خيابان رد مي شوي و مشتاقانه به سوي ديگري مي دوي يكه مي خورم دختري ديگر آنطرف تر ايستاده ...اندام دختربه من مي ماند و تو او را با من اشتباه گرفته اي دخترك پشت به تو ايستاده
من حرفي نمي زنم و تو را نگاه مي كنم كه با چه اشتياقي به سوي او مي روي ...
صدايش مي كني او برمي گردد و تو جا مي خوري تو عذر مي خواهي و دست هايت در هوا معلق مي ماند ومن مي خندم وقتي مي پرسم خيلي زشت بود؟!
مي گويي كپ كردم!
باز مي خندم و مي پرسم اگر من هم اينقدر زشت بودم باز هم با هم آشنا مي شديم؟
_نه مگه از جونم سير شده بودم
وقتي مي بيني اصرار مي كنم مي گويي _حالا كه نيستي
قضيه را جور ديگري طرح مي كنم نمي خواهم فكر كني دارم از تو يك اعتراف عاشقانه مي گيرم
_خوب اگه اين شكلي نبودم (نمي گم زشت)آيا بازهم آشنا مي شديم؟
تو مي پرسي تو امروز چت شده؟
و همه چيزتمام مي شود...
مي داني در بار هستي خوانده ام كه ترزا شخصيت اول داستان خود را در آينه مي نگرد و از خود مي پرسد چه اتفاقي مي افتاد اگر بيني اش هرروز يك سانت بزرگتر مي شد در ظرف چه مدتي چهره اش ناشناختني مي گرديد؟
و اگر چهره اش ديگر به ترزا شباهت نداشت آيا ترزا هنوز ترزا بود؟
هنوز ترزا بود؟
