تبليغاتX
من هستم.

من هستم.

تورا مي بينم آنسوي خيابان از تاكسي پياده مي شوي و نگاهت دنبال من مي چرخد برايت دست تكان مي دهم اما تو مرا نمي بيني از خيابان رد مي شوي و مشتاقانه به سوي ديگري مي دوي يكه مي خورم دختري ديگر آنطرف تر ايستاده ...اندام دختربه من مي ماند و تو او را با من اشتباه گرفته اي  دخترك پشت به تو ايستاده

من حرفي نمي زنم و تو را نگاه مي كنم كه با چه اشتياقي به سوي او مي روي ...

صدايش مي كني او برمي گردد و تو جا مي خوري تو عذر مي خواهي و دست هايت در هوا معلق مي ماند ومن مي خندم وقتي مي پرسم خيلي زشت بود؟!

مي گويي كپ كردم!

باز مي خندم و مي پرسم اگر من هم اينقدر زشت بودم باز هم با هم آشنا مي شديم؟

_نه مگه از جونم سير شده بودم

وقتي مي بيني اصرار مي كنم مي  گويي _حالا كه نيستي

قضيه را جور ديگري طرح مي كنم نمي خواهم فكر كني دارم از تو يك اعتراف عاشقانه مي گيرم

_خوب اگه اين شكلي نبودم (نمي گم زشت)آيا بازهم آشنا مي شديم؟

تو مي پرسي تو امروز چت شده؟

 و همه چيزتمام مي شود...

مي داني در بار هستي خوانده ام كه ترزا شخصيت اول داستان خود را در آينه مي نگرد و از خود مي پرسد چه اتفاقي مي افتاد اگر بيني اش هرروز يك سانت بزرگتر مي شد در ظرف چه مدتي چهره اش ناشناختني مي گرديد؟

و اگر چهره اش ديگر به ترزا شباهت نداشت آيا ترزا هنوز ترزا بود؟

هنوز ترزا بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:17  توسط خودم  | 

یک سوال

به این جمله نگاه می کنم:آسان ترین کار این است که خودتان باشید و سخت ترین اینکه آنچه دیگران می خواهند باشید وقتی هم که می چرخانمش همین را نوشته!

به خودم می گویم باید کاری کرددنیا پرشده از این اراجیف...!از حرف های صدمن یه غاز...

توی دنیای امروز مگه می شه یه مفهوم درست از خود داشت؟کودکی که هیچ یک نوجوان تا می یاد خودش رو جمع و جور کنه پا می زاره توی دنیای بزرگترا؛میلان جوانی رو توی رمان شوخی خیلی قشنگ توصیف می کنه جوان ها نمی توانند دست از نقش بازی کردن بردارنند آنها در حالیکه هنوز نارسیده اند به دنیای آدم بزرگ ها پرتاب می شوند و باید نقش آنها را بازی کنند بنابراین شکل الگو و مدل آدمی را انتخاب می کنند که به نظرشان جذاب می آید تاحدلازم مد روز است و با هدف هایشان می خواند و سعی می کنند مثل او رفتار کنند...

در جای دیگر می گوید جوانی چیز وحشتناکی است :مرحله ای است که بچه ها در چکمه ها و لباس های تجملی در حالیه آن چه را شنیده اند و از بر کرده اند و اعتقادی متعصبانه به آن پیدا کرده اند اما فقط نیمی از آن را فهمیده اند به آن پا می گذارند

حالا اون جمله اول به نظر خیلی مسخره می یاد سوال اینه مفهوم خود حتی اگه نسبی هم باشه کی به شکل واقعی برای یه آدم شکل می گیره ؟اغلب وقتیکه مهم ترین تفاقات زندگی ما می افته مسائلی مثل ازدواج و بچه دار شدن...به نظر می یاد که برای یه عده حتی بعد از اون هم اتفاق نمی افته...

جمعه اردوی نیاسر:

از وسط آب رد می شیم خیس آب شدیم  بچه ها سر هر چیزی با صدای بلند می خندن و ما چپ و راست عکس می گیریم هرژستی روبا 6 تا دوربین...من یه تاج گل روی سرم گذاشتم و نمی خوام به هیچ وجه روزمو با شنیدن متلک های بی مزه ای مثل توی المپیک نیاسر مقام آورده ...خراب کنم.

در بین صمیمت جمع دوستانه مان به مفهوم خود فکر می کنم مفهوم خود تک تک مان خود کیمی، خود زی زی، خود من...کدام یک خود خودمان هستیم؟ کدام به آن فکر می کنیم؟کدام می خندیم تا دیده شویم؟

چه میزان از رفتار اجتماعی یک شخص را نیازبه دیده شدن پوشش می دهد؟

اگر بخواهم راجع به خودم حرف بزنم اعتراف می کنم پاره ای از رفتارهای من برآورده کردن انتظاراتی ست که جامعه از من داردو پاره ای از آن ها عصیان در برابر آنهاست

وقتی در اوتوبوس نشسته ام و رفتار یک مادر با کودکش را زیر نظر دارم دلم نمی خواهد دیده شوم اما وسط آب با یک تاج گل چرا...!گاهی خویشتنم  را گم می کنم گاهی دلم برایش تنگ می شودگاهی به زوربه جا می آورمش! گاهی هم دستم را روی دهانش می گیرم تا صدایش در نیاد،قیچیش می کنم تا شبیه یک دختر خوب شود...

ولی به نظر من جدا از این بحث تا جامعه ای هست که ما در کنش با اون هستیم ملزم به بودن به شکلی هستیم که دیگران می خواهند...

 

پ.ن:این مطلب در وبلاگ قبلی هم آورده شده منتها چون مطلب یعدی در رابطه با همین موضوعه اینجا تکرار می شه... 

راستی شما کدوم رو ترجیح می دین دیده شدن یا نشدن؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:16  توسط خودم  | 

به سکوتت ایمان میاورم...

  در خودم که فرو می روم دنیا دنیای غم انگیزی می شود با یک عالمه آدم غم انگیز و کوچک که دور هم می چرخند سردرگم؛ مث اینکه چیزی گم کرده باشند كه خودشان هم نمي دانند چيست...

  اما هیچ کس به فکرش هم نمی رسد که دورها را هم می شود گشت فقط در دایره های دلتنگ روزمره دور هم می چرخند در روزهایی که سراسر عادت است

و خدا... خدای نادیده، اين تنها لفظيست كه مي شود او را با آن موصوف كردتنها خدایی ست كه نمی شود از آن نا امید شد. آنقدردورو نادیده و ناشناخته است که حتی نمی شود ازاو نا امیدشد!

 فقط نگاه می کند...صبوريا بيقرار؛ فقط نگاه مي كند

دوستی دارم که می گويد:خدا پیش ازآنکه هر چیز دیگری باشد زاییده نیاز و خیالات ماست قبل از آنکه آن چیزی باشد که ما تصور می کنیم باشد زاییده يك نیازغریزیست...و ایمان؛ ایمان حقیقی را تنها یک آدم دلتنگ می تواند داشته باشد

به حرفهايش گوش مي دهم از قاطعيتشان مي ترسم و نمي توانم باورشان كنم همين نيازغريزي به من اجازه باورش را نمي دهد چيزي كه ما را به هم آميخته ساده تر از اين حرفهاست آنقدر ساده كه بخاطرت شكرت هم نمي كنم خيلي وقت است كه ديگراينكاررفراموش كرده ام مثل اينكه بايد همه نعمت ها يت را به ما مي دادي و حالاجاي هيچ حرفي هم نيست...

 نه تشكر و نه اعتراض...

چيزي كه از حلش در مي مانم اينست كه چرا ازهرچه استدلال از هرچه برهان فلسفه و سفسطه اي كه بخواهد تو را به من بفهماند اينقدر بيزارم ؟

به دوستم مي گويم من نمی خواهم درباره  بودن يا نبودنش ويا حتي كم وکیفش فکر کنم من فقط می خواهم به او ایمان بیاورم ...

 - با اینکه گاهی می اندیشم حتی خدا هم از اینهمه آدم بی هویت دلش می گیرد...

 وآیا می شود یک آدم دلتنگ به یک خدای دلتنگ تکیه کند؟و ازاو کمک بخواهد تا شاد باشد؟

 نمی دانم من فقط می خواهم به ایمان بیاورم...

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 22:22  توسط خودم  | 

قتل آنلاین

تو یک قصه ای و من می خواهم بنویسمت پس لطفا بشین سرجات و آروم بگیر تا من حواسمو جمع کار خودم کنم...وای به حالت اگه وسطای قصه یهو از جات بپری و بخوای منو بپیچونی!اون موقع مجبور می شم خرتو بگیرم با یه حرکت دست خفت کنم و پرتت کنم توی سطل آشغال،سیاهچالی که توش صدات به جایی نرسه...!

خلاصه همه جوره مراقب خودت باش...من یه قاتل زنجیره ایم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 22:51  توسط خودم  | 

خودم

 بگذارید با هم مهربان باشیم خیلی خیلی مهربان...

چراکه این دوروبردر این دنیای واقعی، هیچ کس نیست که آدم بتواند با او حرف بزند.

 اگر هم پیدا می شود من از عکس العملش،حالات چهره اش،خطوط صورتش بعد از شنیدن حرفهایم

می ترسم

شاید برای همین است که خودم را نومیدانه به کلمه ها ،به نوشتن می آویزم

 برای اینکه مجبور نیستم چشم در چشم شما بدوزم و توضیح بدهم:

" چیزی برای توضیح دادن نیست...هیچ چیز. "

اینطوری آدم احساس دوستی و برادری می کند...چه کسی جرات دارد که بگوید این برادری کاذب

 است،از روی بیچارگی ست ودر آخر طردش کند...من؟

من نمی دانم ...

اما خوب می دانم که دلیل نوشتنم همین است 

 که مدت هاست می دانم این تنهایی بیشتر از حجم روحم شده، بیشتر از تحملم..

 اینجامی خواهم خودم باشم...خودخودم،

 "خویشتنی که همیشه ازعریان نشان دادنش هراسیده ام..."

همیشه پوشانده امش،و حالا در هراس از مدفون شدن ابدیش به کلمه ها آویخته ام به حس

خوب تکاپو برای کنار هم چیدنشان...

 می خواهم خودم را بنویسم

می خواهم سخاوت کلمه ها را حتی بااستخوان هایم هم بچشم

سخاوتی که بی چشم داشت به من داده می شود...

بگذارید با هم مهربان باشیم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:26  توسط خودم  | 

سلام
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:25  توسط خودم  |